پایان نامه ها

دانلود پایان نامه با موضوع رفتارگرایی، صفات شخصیت، یادگیری اجتماعی

از شخصیت بلکه به عنوان کل شخصیت در نظر گرفته می شوند. (کریمی و همکاران، 1383)
2-1-3 رویکرد رفتاری:
در سال های نخستین قرن بیستم، در حالی که فروید، یونگ، آدلر و سایر نظریه پردازان روان پریشی در مورد ماهیت شخصیت انسان با اتکا به روش بالینی نظریه پردازی کردند، رویکرد تازه ای به نام رفتارگرایی1، از تحقیقات آزمایشگاهی روی حیوانات و انسان ها پدیدار شد. دو تن از پیشگامان رفتارگرایی ای.ال ثورندایک و جان واتسون بودند، اما فردی که غالباً با موضع رفتارگرا تداعی شده، بی اف اسکینر2 است که تحلیل رفتاری3 او جدایی آشکاری از نظریه های بسیار گمانه ای روان پویشی است. (سید محمدی، 1383)
در این دیدگاه، دو فرض اساسی وجود دارد که انتقادهای زیادی به دنبال داشته است. اولین فرض این است که تقریباً همه رفتارهای انسان یادگرفته شده است و دوم این که عینیت و دقت در آزمون فرضیه هایی که به وضوح تدوین شده اند ضروری است. (جعفری و کدیور، 1381)
اسکیز علاوه بر این که رفتارگرایی رادیکال است، می توان او را جبرگرا و محیط گرا نیز در نظر گرفت. او به عنوان یک جبرگرا، عقیده اختیار یا اراده آزاد را رد کرد. رفتار انسان از عمل ارادی ناشی نمی شود،بلکه مانند هر پدیده قابل مشاهده دیگری به صورت قانونمند تعیین می شود و می توان آن را به صورت علمی بررسی کرد. (حسین زاده دهنوی، 1371)
توجه به درون ارگانسیم به منظور توصیف رفتار، عواملی را که به سهولت قابل برررسی عملی اند نادیده می گیرد. این عوامل در بیرون از موجود زنده در دنیای پیرامون او و در محیطی قرار دارند که وی قبلاً آن را تجربه کرده است. (حسین زاده دهنوی، 1371)
2-1-3 رویکرد یادگیری اجتماعی:
رویکرد یادگیری اجتماعی به شخصیت که با کارهای آلبرت بندورا1 و جولین راتر2 معرفی می شود، پیامد رویکرد رفتارگرای اسکیز است. همانند اسکیز، بندورا و راتر بر رفتار آشکار تمرکز دارند و نه بر نیازها، سایق ها یا مکانیزم های دفاعی. بر خلاف اسکینر بندورا و راتر فعایت متغیرهای شناختی درونی را که بین محرک و پاسخ میانجی می شوند در نظر می گیرند.
بندورا وراتر با آزمودنی های انسان سر و کار داشتند و رفتار آنها را در محیط های اجتماعی مشاهده کردند، در حالی که اسکیز با آزمودنی های حیوان در محیط های فردی سر و کار داشت. بندورا و راتر با اسکینر موافقند که رفتار آموخته می شود و تقویت برای آن یادگیری حیاتی است، ولی آنها در تعبیرشان از ماهیت تقویت با اسکینر فوق دارند.
بندورا، راتر و اسکیز کوشیده اند تا شخصیت را از طریق آزمایشگاه بشناسند، نه از طریق کاربالینی، اما اصول آنها از طریق شیوه های تغییر رفتار در محیط بالینی به کار رفته اند. (محمدی، 1383)
2-1-4 رویکرد صفت:
2-1-8-1 نظریه صفت آلپورت:
آلپورت برصفات به عنوان ابعاد با اهمیت شخصیت تأکید داشت. آلپورت بر این عقیده بود که صفات واحد های اصلی شخصیت هستند. این صفات بیانگر آمادگی های کلی شخصیت انسان است و نظم و واکنش او را در موقعیت های مختلف و در طول زمان توجیه می کند. صفات را می توان با توجه به سه ویژگی تعریف کرد. فراوانی، شدت و فراگیر بودن آن در موقعیت های مختلف، (جعفری و کدیور، 1374).
آلپور صفات شخصیت را گرایش های پاسخ دادن به شیوه یکسان یا مشابه به انواع مختلف محرک ها می دانست بنابراین، صفات شیوه های ثابت و پایدار واکنش کردن به جنبه های محرک محیط است. آلپورت ویژگی های صفات را به شرح زیر خلاصه کرد:
1- صفات شخصیت، واقعی هستند و در هر یک از ما وجود دارند. آنها ساختهای نظری یا برچسب هایی که برای توجیه کردن رفتارها ساخته شده باشند نیستند.
2- صفات رفتار را تعیین می کنند و یا علت آن هستند.
3- صفات را می توان به صورت تجربی اثبات کرد.
4- صافت به هم مربوط هستند.
5- صفات با موقعت تغییر می کنند.
آلپورت دو تیپ از صفات را معرفی کرد: فردی و مشترک. صفات فردی منحصر به خود فرد بوده و منش او را توصیف می کند. صفات مشترک، صفاتی هستند که تعدادی از افراد مانند اعضای یک فرهنگ در آن سهیم هستند. پس معنای آن این است که افراد موجود در فرهنگ های مختلف، ممکن است در صفات مشترک سهیم باشند.
آلپورت بعدها در اصطلاحات خود تجدید نظرکرد. او صفات مشترک را صفات نامید و صفات فردی را گرایش های شخصی خواند. همه صفات فردی یا گرایش های شخصی ما، شدت یا اهمیت یکسانی ندارند (سید محمدی، 1377)
2-1-8-2 نظریه صفت کتل:
کتل ویژگی یا صفت را ساخت ذهنی یا استنتاجی که از ملاحظه رفتار حاصل شده و نظم و پایداری آن رفتار را می رساند تعریف می کند و این صفات را براساس در نظر گرفتن وجوه خاص به چند شکل طبقه بندی می کند و دریک طبقه بندی، صفات را به صفات منشی (که نشان دهنده سرعت و قوت انگیختگی هستند)، صفات تحریکی (که شخصی را به سوی هدفی به حرکت وا می دارند) و صفات توانشی (که نمودار، زیرکی، مهارت و زبردستی هستند) تقسیم می کند.
در طبقه بندی دوم، کتل صفات را به دو دسته صفات عام و صفات خاص تقسیم بندی می کند. صفات عام، صفاتی هستند که میان همه افراد آدمی یا لااقل میان همه افراد یک جامعه مشترک هستند صفات خاص، صفاتی هستند که اختصاص به یک فرد معینی دارند و وجه تمیز او از افراد دیگر هستند. این صفات خاص خود بر دو نوع اند: صفات خاص نسبی (صفاتی هستند که ترکیب عناصر و اجزای آن در هر کسی به صورتی باشد که در کسان دیگر به آن صورت نیست) و صفات خاص مطلق (صفاتی هستند که منحصراً به فردی واحد تعلق دارند و هیچ کس دیگری دارای آن
صفات نیست.)
در طبقه بندی سوم، کتل صفات را به صفات روساختی1 و صفات پایه2 تقسیم می کند. صفات رو ساختی، دسته ای از رویدادهای رفتاری هستند که آشکار و ظاهرند و دوام و توصیف پذیری آنها بسیار کم است.
صفات پایه در حقیقت منبع و سرچشمه صفات روساختی و علت های واقعی رفتار آدمی هستند. صفات پایه با دوام اند، و شناخت آنها برای مطالعه شخصیت ضرورت اساسی دارد. این صفات نیز دو دسته اند: صفات سرشتی (یعنی صفاتی که ذاتی است و شخص آنها را با خود به دنیا می آورد.) و صفات محیطی (که با آموختن و تربیت به دست می آیند و حاصل محیط اند.) کتل برای دستیابی به صفات پایه از سه روش شرح حال، ارزشیابی خود و آزمونهای عینی استفاده کرده است.
با استفاده از روش تحلیل عاملی روی صفات عمقی و پایه ای شخصیت، کتل توانست جمعاً 16 صفت را شناسایی و بعداً چهار صفت دیگر را نیز به آنها بیفزاید. (کریمی، 1374)
32-1-8-3- نظریه صفت آیزنک1
الگوی شخصیت آیزنک از لحاظ موارد چندی قابل توجه است ابتدا آیزنک این فرض را می پذیرد که مطالعه شخصیت از دو جنبه مرتبط به یکدیگر برخوردار است. اولین جنبه به موضوع توصیفی یا طبقه بندی بر می گردد و بر تشکیل واحد هایی تأکید دارد که براساس آنها افراد از یکدیگر متمایز می شوند، جنبه دوم به عناصر علت و معمولی مربوط می شود و در همین جاست که آیزنک یکی از ابداعات ابتکاری خود را ارائه می دهد. او به نقش مهمی که نیروهای یادگیری و محیطی هر دو از آن برخوردارند واقف است، اما با این حال بر این ادعای خود باقی می ماند که ما همچنین باید این حقیقت را تبیین کنیم که اثر یک موقعیت معین برای افراد مختلف متفاوت است. علاوه بر این، ما باید نقش تعیین کننده و علی عوامل زیستی را بشناسیم. رویکرد آیزنک به شخصیت از این لحاظ که یک زنجیره علی را مشخص می کند که در آن یک شکل فرعی زیستی، عامل تفاوت های فردی در زمینه ابعاد بنیادی شخصیت است، منحصر به فرد به شمار می رود. رفتار به طور نوعی، تعامل گرایش های شخصی و نیروهای محیطی را نشان می دهد. بنابراین آیزنک بر ابعاد زیستی شخصیت تأکید می کند. رویکرد او در واقع از این لحاظ زیستی – اجتماعی1 است که عملکرد شاخص دستگاه عصبی مرکزی افراد را برای پاسخ دهی به شیوه های معینی در قبال محیط خود آماده می کند. ممکن است نظر آیزنک درباره ابعاد اساسی ساختار شخصیت و نیز درباره تفاوت های فیزیولوژیکی که مسئول این ابعاد هستند نادرست باشد.
اما با این حال نظر او از پاره ای جهات درست است. هر گونه مدل مناسبی از شخصیت باید یک طبقه بندی توصیفی را در بر بگیرد و مکانیزم های زیستی را که در تفاوتهای ناشی از این ابعاد توصیفی نقش دارند مشخص می کند. (هال، لیندزی، و کمپبل، 1998 به نقل از جعفری و کدیور، 1374)
آیزنک در نخستین تحقیقات خود به دو بعد شخصیت دست یافت و آنها را درون گرا – بروگرا و روان رنجور گرایی (پایدار – ناپایدار) نام نهاد. آیزنک، پس از تأکید بر دو بعد اولیه، بعد سومی را به آنجا افزود و آن را روان پریش گرایی2 نام نهاد. افراد دارای نمره بالا در این بعد افرادی منزوی، بی احساس و بی توجه به دیگران هستند و با آداب و رسوم مورد قبول جامعه در تضادند. آیزنک و لانگ (1986، به نقل از جعفری و کدیور،1374) خاطر نشان می کنند که در مطالعات آنها از فرهنگ های مختلف، شواهد فراوانی دال بر وجود این سه بعد بدست آورده است. این شواهد، همین طور بر وجود بعدی ارثی در هر یک از این سه دلالت داشته اند. توجه بیشتر به یکی از این سه بعد یعنی بعد درون گرا – برون گرا، درک بیشتری از نظام نظری آیزنک به دست می دهد. به نظر آیزنک، معمولاً فرد برون گرا فردی است اجتماعی، علاقمند به میهمانی، دارای دوستان فراوان و طالب هیجان، که بدون تفکر و اندیشه و به صورت تکانشی عمل می کند.
به نظر می رسد که دو جنبه از این صفت، یعنی، اجتماعی و تکانشی بودن را می توان تا حد زیادی از یکدیگر جدا در نظر گرفت، ولی در عین حال، آن قدر با یکدیگر مرتبط اند که می توان هر دو را تحت عنوان برون گرا قرار داد. فرد درون گرا، بر خلاف خصوصیات مذکور، فردی است آرام، در خود فرورفته، خوددار و تأملی که به احساسات آنی اعتماد نمی کند و زندگی مبتنی بر نظم و قاعده را به زندگی بر مبنای شانس و خطر ترجیح می هد. (جعفری و کدیور، 1374)
شما احتمالاً می توانید براساس تجربه خودتان، برون گرایان و درون گرایان را به دقت توصیف کنید. برون گرایان به سوی دنیای بیرون گرایش دارند، مصاحبت با دیگران را ترجیح می دهند، تمایل دارند که بسیار مردم آمیز، تکانشی، جسور و سلطه گر و خطرجو باشند، درون گرایان کاملاً در نقطه مقابل قرار می گیرند.
آیزنک علاقمند بود بداند که آنها از نظر زیستی و ژنتیکی چه فرقی با هم دارند. او دریافت که برون گرایان و درون گرایان از نظر سطح پایه انگیختگی مغزی با یکدیگر فرق می کنند، به طوری که برون گرایان سطح پایین تری دارند. برون گرایان به خاطر پایین بودن سطح انگیختگی مغزی شان به برانگیختگی و تحرک نیاز دارند و به طور فعال آن را می جویند. در مقابل درون گرایان به خاطر بالا بودن سطح انگیختگی مغزی شان از برانگیختگی اجتناب می ورزند. در نتیجه درون گرایان شدیدتر از برون گرایان به تحریک حسی واکنش نشان می دهند. بررسی ها نشان داده اند که درون گرایان به محرک های سطح پایین حساسیت بیشتری نشان می دهند و آستانه درد پایین تری از برون گرایان دارند.
پژوهش بالوک1 و گیلیلند2 (1993) و استل مک3 (1990، به نقل از محمدی، 1377) از تفاوت های موجود در
پاسخ به تحریک حسی حمایت می کند، اما شواهد کمتر قانع کننده ای را گزارش می دهد که نشان دهد این تفاوت ها می توانند به تغییرات سطح پایه انگیختگی مغزی نسبت داده شوند. با وجود این، به طوری که آیزنک خاطرنشان ساخت، این تفاوت ها باز هم پایه ژنتیکی دارند (محمدی، 1377).
در اینجا ذکر این نکته لازم است که قطب های مخالف برون گرایی و درون گرایی آیزنک، نظر یونگ را تأیید می کند. علاوه بر این، این دو بعد با طبقه بندی خاصی که فروید در خصوص ساختار شخصیت مطرح کرده است، انطباق دارد. بدین معنی که نهاد57 در مورد برون گراها دارای قدرت و سلطه است، در صورتی که من برتر1 در مورد درون گراها قدرت بیشتری دارد (سیاسی، 1367). به طور کلی دیدگاه آیزنک، نمونه خوبی از چگونگی ترکیب نظریه های صفت زیستی و یادگیری برای ارائه بینش بهتری درباره شخصیت است. او تفاوت هایی

متن کامل پایان نامه ها در 40y.ir

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *