پایان نامه ها

دانلود پایان نامه با موضوع برون گرایی، ماهیت انسان، رویکرد شناختی

شخصیت
ویلیام شلدون نیز مانند کرچمر به وجود رابطه بین ویژگی های جسمی و خصوصیات شخصیتی در انسان اعتقاد داشت. اما وی این رابطه را علت و معلولی نمی دانست بلکه به وجود رابطه همبستگی
بین تن و روان باور پیدا کرده بود. او با توجه به رشد سه لایه جنینی سه جنبه شخصیت را به شرح زیر مشخص کرد: (کریمی، 1374)
1- مزو مورفی: این افراد به طور کلی سخت پیکرند. ضربه ها و جراحت ها را به راحتی تحمل می کنند مانند ورزشکاران.
2- اندومورفی: این فرد دارای بدنی نرم و اندامی مدور است. رشدش افقی یعنی از پهناست و اندازه سطح بدنش نسبت به حجم آن کم است.
3- اکتومورفی: این افراد بلند و باریک هستند و حجم بدن بیشتر از تیپ های دیگر است و زودتر در برابر محرک های خارجی برانگیخته می شوند. (سیاسی، 1367) بعد از این مرحله شلدون و استیونس کار خود را با مطالعه 650 صفت یا ویژگی روانی برای طبقه بندی افراد از نظر روانی آغاز کردند و پس از تجزیه و تحلیل، افراد را به سه گروه تقسیم کردند و آنها را تحت عنوان اندیشه ورزی، فعالیت گرایی و لذت گرایی طبقه بندی نمودند.

5- یونگ: سنخ های شخصیت
شخصیت می تواند از بین دو جمعیت به یکی از آنها گرایش داشته باشد. به سوی دنیای بیرونی، که برون گرایی خوانده می شد و به طرف درون که به درون گرایی معروف است. این دیدگاه که افراد را می توان به دو دسته درون گرایان و برون گرایان تقسیم کرد، آغاز تیپ شناسی یونگ بود. (محمدی، 1378)
برون گراها معاشرتی هستند و از نظر اجتماعی جسورند، به سوی دیگران و دنیای بیرونی گرایش دارند. درون گراها در خود فرو رفته و اغلب کمرو هستند و به تمرکز برخودشان برافکار و احساسهایشان گرایش دارند.
بنا به نظر یونگ، هر کسی استعداد هر دو نگرش را دارد، اما فقط یکی از آنها در شخصیت او غالب می شود. نگرش غالب پس از آن، رفتار و هشیاری فرد را هدایت می کند. با این حال نگرشی که غالب نیست با نفود می ماند و به بخشی از ناهشیار شخصی تبدیل می شود. تا جایی که می تواند رفتار را تحت تأثیر قرار دهد. برای مثال، یک فرد درون گرا ممکن است در شرایطی خاص، ویژگی های برون گرایی را نشان دهد، شاید بخواهد خونگرم تر باشد یا جذب فردی برون گرا شود. هنگامی که یونگ به این شناخت رسید که انواع مختلفی از برون گرا و درون گرا وجود دارد، تمایز دیگری را بین افراد در نظر گرفت که بر اساس آنچه وی آن را کارکردهای روانشناختی نامید، قرار داشت. این کارکردها به شیوه های مختلف و متضاد درک کردن دنیای واقعی بیرونی و دنیای درون ذهن ما اشاره دارند. یونگ چهار کارکرد روان را مسلم فرض کرد: حس کردن1، شهود2، تفکر3 و احساس4.
حس کردن و شهود،به عنوان کار کردهای غیر عقلانی با هم گروه بندی شده اند،آنها از فرآیندهای عقل استفاده نمی کنند.این فرآیند ها تجربه ها را می پذیرند،ولی آنها را ارزیابی نمی کنند،حس کردن،یک تجربه را از طریق حواس مجدداً تولید می کند،به صورتی که یک عکس،یک شئ را کپی می کند،شهود بطور مستقیم از یک محرک بیرونی ناشی نمی شود،مثلاً،اگر باور داشته باشیم که کس دیگری با ما در یک اتاق تاریک است،باورها شاید بر اساس شهود یا گمان ما باشند و نه تجربه حس واقعی.
جفت دیگر کارکردهای متضاد، یعنی تفکر و احساس، کارکردهایی عقلانی هستند که شامل قضاوت کردن ها و ارزیابی ها درباره تجربه هایمان می شوند. با وجود آن که تفکر و احساس در امتداد یکدیگر هستند، هر دوی آنها به سازمان دادن و طبقه بندی کردن تجربه ها مربوط می شوند. کارکرد تفکر، قضاوت هشیار را درباره این که آیا یک تجربه درست است یا غلط، به کار می گیرد.
نوع ارزیابی که به وسیله کارکرد احساس صورت می گیرد، براساس دوست داشتن یا دوست نداشتن، خوشایندی یا ناخوشایندی، تحریک یا یکنواختی ابراز می شود.
درست به همان ترتیبی که روان ما میزانی از هر دو نگرش برون گرایی و درون گرایی را در بر دارد. به همین منوال نیز از قابلیت هر چهار کارکرد روانشناختی برخوردار است و درست همان طوری که یک نگرش غالب است، تنها یک کارکرد نیز غالب می باشد. ولی کارکردهای دیگر در ناهشیاری شخص پنهان هستند. به علاوه فقط یک جفت کارکرد غالب است: کارکرد عقلانی یا کارکرد غیرعقلانی و از هر جفت تنها یک کارکرد غالب است. یک شخص نمی تواند هم تحت تأثیر تفکر و هم احساس و هم حس کردن و شهود، قرار داشته باشد. زیرا آنها کارکردهای متضاد هستند.(سید محمدی،1378).
یونگ هشت سنخ روانشناختی را براساس تعامل دو نگرش و چهار کارکرد کرد به شرح زیر معرفی کرد:
سنخ برون گرای متفکر، به طور جدی طبق مقررات جامعه زندگی می کند. این افراد به سرکوب نمودن احساس ها و هیجانات یعنی بودن در تمام جنبه های زندگی و جزمی بودن در افکار و نظرها تمایل دارند. ممکن است آنها سرد و خشک به نظر برسند چون تمرکز آنها بر یادگیری درباره دنیای بیرونی و به کار گیری قوانین منطقی برای توصیف و درک آن است، آمادگی دارند که دانشمندان خوبی بشوند.
سنخ برون احساسی به سرکوبی شیوه تفکر و عاطفی بودن زیاد تمایل دارد. این افراد از ارزش های سنتی و ارزش های اخلاقی که به آنها آموزش داده شده است پیروی می کنند. آنها به طور غیرعادی نسبت به عقاید و انتقادات دیگران حساس اند. آنها از نظر عاطفی پاسخ دهنده هستند و به راحتی دوست می گیرند.
سنخ برون گرایی حسی، بر لذت و شادی و بر جستجوی تجربه های جدید تمرکز دارد. این افراد قویاً به سوی دنیای واقعی گرایش دارند و با انواع مردم و شرایط متفاو
ت خود را سازگار می کنند.
سنخ برون گرایی شهودی، موفقیت را در کسب و کار و سیاست می بیند زیرا توانایی زیادی برای بهره برداری از فرصت ها دارند. این افراد جذب اندیشه های نو می شوند و به خلاق بودن گرایش دارند.
سنخ درون گرای متفکر، با دیگران به خوبی کنار می آید ولی در انتقال افکار مشکل دارد. این اشخاص به جای احساسات برتفکر متمرکز هستند و قضاوت معقول ضعیفی دارند. دیگران آنها را به صورت افرادی خود رأی و سرد می نگرند.
سنخ درون گرایی احساسی، تفکر منطقی را سرکوب می کند. این اشخاص مستعد عاطفه عمیق هستند. ولی از نشان دادن علنی آن خودداری می کنند. آنها گوشه گیر و سرد و متکی به نفس به نظر می رسند.
سنخ درون گرای حسی، بی تفاوت، آرام و بریده از دنیای روزمره به نظر می آیند. این افراد بیشتر فعالیت های انسان را به دیده خیرخواهی و سرگرمی می نگرند. از نظر زیباشناختی حساس اند و خود را در هنر موسیقی نشان می دهند.
سنخ درون گرای شهودی، چنان به شهود متمایل هستند که در نتیجه ارتباط اندکی با واقعیت دارند. این اشخاص رویایی، خیال پرداز و بی خیال نسبت به موضوع های واقعی و عملی هستند. عجیب و غیرعادی به نظر می رسند و در سازگاری با زندگی روزمره و برنامه ریزی برای آینده مشکل دارند. (سید محمدی، 1378)
2-1-4 رویکرد طول عمر:
اغلب نظریه پردازان شخصیت، مقداری از توجه خود را صرف شیوه رشد شخصیت در طول زمان می کنند. برخی از آنها مراحل خاصی را در رشد بعضی از جنبه های شخصیت شرح می دهند، برخی دیگر الگوهای رشد کلی تری را فرض می کنند. نظریه پردازان همچنین از نظر مدت زمانی که معتقدند شخصیت در طول آن به رشد خود ادامه می دهد با یکدیگر فرق دارند. برای مثال، زیگموند فروید اعلام نمود که شخصیت از میان زنجیره ای از مراحل تا سن 5 سالگی شکل می گیرد، هنری موری، موضع مشابهی را اتخاذ کرد. کارل یونگ مدعی بود که میانسالی مهم ترین زمان تغییر در شخصیت است.
رویکرد عمر به شخصیت که در اینجا با کار اریک اریکسون56 معرفی می شود، بر رشد شخصیت در کل دوران زندگی تأکید دارد. نظریه اریکسون می کوشد تا رفتار و رشد انسان را از طریق هشت مرحله از تولد تا مرگ توضیح دهد. اریکسون معتقد بود که تمام جنبه های شخصیت را می توان بر حسب نقطه های تحول یا بحران هایی که باید در هر مرحله رشد با آنها روبرو شده و آنها را حل کنیم توضیح داد. (محمدی، 1383)
مرحله دهانی – حسی (از تولد تا 1 سالگی) می تواند موجب اعتماد یا بی اعتمادی شود. مرحله عضلانی – مقعری (1 تا 3 سالگی) به اراده خود انگیخته یا تردید نسبت به خود منجر می شود. مرحله جا به جایی حرکتی – تناسلی (3 تا 5 سالگی) ابتکار یا گناه را پرورش می دهد. مرحله نهفتگی (6 تا 1 سالگی) موجب سخت کوشی یا حقارت می شود. نوجوانی (12 تا 18 سالگی) مرحله ای است که طی آن هویت من تشکیل می شود. (یعنی زمان بحران هویت) و به وحدت هویت یا سردرگمی نقش می انجامد. اوان بزرگسالی (18 تا 35 سالگی) موجب صمیمیت یا انزوا می شود. بزرگسالی (35 تا 55 سالگی) به خلاقیت یا رکود منجر می شود. بالیدگی (بعد از 55 سالگی) در انسجام من یا نامیدی نشان داده می شود.
اریک اریکسون با شرح و بسط مراحل رشد، با تأکید بیشتر بر من به جای نهاد، و با تشخیص تأثیر فرهنگ، جامعه و تاریخ بر شخصیت، از نظریه فروید به عنوان پایه استفاده کرد. رشد شخصیت به هشت مرحله تقسیم می شود. در هر مرحله یک تعارض وجود دارد که طی آن شخص با شیوه های کنار آمدن سازگارانه و ناسازگارانه مواجهه می شود. رشد تحت کنترل اصل اپی ژنتیک قراردارد، هر مرحله به عوامل ژنتیکی بستگی دارد، اما محیط به تعیین این که آیا این عوامل تحقق خواهد یافت یا نه کمک می کند (محمدی، 1383) اریکسون تصویری خوشبینانه و دلنشین از ماهیت انسان ارائه داد. او معتقد بود که ما توانایی دستیابی به نیرومندی های بنیادی حل کردن هر تعارض به شیوه ای سازگارانه و هدایت کردن هشیارانه رشد مان را داریم. ما قربانیان نیروهای زیستی یا تجربیات دوران کودکی نیستیم، و بیشتر تحت تأثیر یادگیری و تعامل های اجتماعی قرار داریم تا وراثت (محمدی، 1383).
2-1-3 رویکرد انسان گرایی:
روان شناسان انسان گرا از فروید و نورانکاوان به خاطر بررسی فقط جنبه آشفته ماهیت انسان انتقاد کردند. آنها پرسیدند اگر ما تنها بر روان رنجوران و روان پریشان تمرکز کنیم، سپس چگونه می توانیم درباره ویژگی ها و صفات مثبت انسان چیزی بیاموزیم. آنها در عوض ترجیح دادند که نیرومندی ها و خوبی های انسان را مطالعه کنند و به کاوش آنچه افراد می توانند در بهترین حالت خود باشند بپردازند و نه فقط آنچه آنها در بدترین حالت خود می توانند باشند.
روان شناسان انسان گرا، روان شناسان رفتاری را برای تمرکز نمودن انحصاری برمشاهده عینی رفتار آشکار، نیروهای ناهشیار و هشیار را نفی می کردند، تنگ نظر و بی حاصل می دانستند. روانشناسی ای که تنها بر پایه پاسخ های شرطی به محرک ها قرار دارد، انسان را به صورت آدم واژه هایی نشان می دهد که مثل ارگانیزم های ماشینی به شیوه های از پیش تعیین شده به رویدادهای محیطی واکنش می کنند. روان شناسان انسان گرا معتقدند بودند که مردم موش های سفید بزرگ یا کامپیوترهای کند نیستند، رفتار انسان پیچیده تر از آن است که بتوان آن را با روش های رفتارگرایان توضیح داد.
این رویکرد که با کارهای آبراهام مزلو و کارل راجرز نشان داده می شود، بر توانمندی ها و آرزوهای انسان، اراده آزاد هشیار، و تحقیق بخشیدن به استعدادهای ما تأکید م
ی ورزد. این رویکرد تصویری دلنشین و خوشبینانه از ماهیت انسان ارائه می دهد و ما را به صورت موجوداتی فعال و خلاق که به رشد و خود شکوفایی علاقمند هستند توصیف می کند. (محمدی، 1383).

2-1-3 رویکرد شناختی:1
واژه شناخت به معنای عمل یا فرآیند دانستن است. رویکرد شناختی به شخصیت، بر شیوه ایی که مردم به شناخت محیط و شناخت خودشان می پردازند، تأکید می ورزد؛ یعنی، این که آنها چگونه به درک، ارزشیابی، یادگیری، اندیشیدن، تصمیم گیری و حل مسایل نایل می شوند. این رویکرد منحصراً بر فعالیت های ذهنی هشیار تأکید کرده است.
تفاوت میان سایر نظریه پردازان و رویکرد شناختی در شخصیت که در این جا به وسیله جورج کلی2 بازنمایی می شود. این است که کلی می کوشد تا همه جنبه های شخصیت را برحسب فرآیندهای شناختی تعریف کرده و بشناسد. این اعمال یا فرآیندهای دانستن، نه فقط به عنوان عناصری

متن کامل پایان نامه ها در 40y.ir

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *