کودک، والدین، اونا، مادر، کنن، شه

ونا گواهی میده جمع بیاری و در لایه های زیرین شخصیت خود ذخیره نشون میده واساسا موافقت و درک اونا از جهان دور و بر، وابسته به نوع موافقت و درک والدینه. به نظر می رسه در گذشته موافقت و درک کودک از طرف والدین به مراتب بیش تر از دیروز بوده اون طور که تجربه های پراکنده نشون داده که مادران بی سواد گذشته شاید خیلی بیش تر از مادران باسواد الان در تربیت فرزندان خود موفق بودهاند. دلیل اون اینه که اونا قبل اینکه نقش بازی کنن با وجود خود حرف می زدن و قبل اینکه مشکل رو از بیرون دستکاری کنن از داخل اون رو حل می کردن(کریمی، 1378).

در ارائه الگوهای تربیتی باید زمینه ای درست کرد که کودک به طور خود انگیخته به الگوهایی که موجب تعالی اون می شه تمایل یابد و اگه الگویی از پیش تعیین شده رزا بدون میل و تمایل داخلی اون (هرچند الگویی مطلوب) به اون مجبور کنیم هیچ وقت مثل سازی رفتاری و اخلاقی با اون الگو انجام نمی ده. کودکانی که در روابط بین فردی با خواهران و برادران خود درگیری داشته و همیشه به رفتارای خشن دست میزنن معمولا به 4 گروه تقسیم می شن :

1- کودکانی که همیشه مورد بی مهری و بد رفتاری والدینشون قرار می گیرن.

2- کودکانی که ناخواسته از طرف والدین خود دوری می شن.

3- کودکانی که از نظر ترتیب تولد فاصله های طولانی و نامتعادل با فرزندان دیگه دارن.

4- کودکانی که یا بیشتر از حد متوقع هستن یا نمی تونن با همسالان خود ارتبتط سازنده داشته باشن (کریمی، 1378).

واسه تربیت کودک حتما به روشای پیچیده ، شرایط به ویژه یا امکانات فوق العاده احتیاجی نیس بلکه فقط کافیه که والدین موقعیت مناسب رو بشناسن و از کوچیک ترین، غیر رسمی ترین و تصادفی ترین لحظات بهره لازم رو ببرن. این فرصتا به طور طبیعی و غیر عمدی از طرف کودکان ساخته میشه و باید به طور طبیعی از اونا به بهترین راه به کار گیری کنیم. اون چه که واسه کودک مهمه رفتار و عمل والدینه نه گفتار اونا و اون چه که به کودک می گن و اهمیت کمتری داره از رفتارهایی که کودک در والدین خود میبینه. کودکی که در خونواده همیشه سرزنش و سرکوب می شه ، فردی ترسو ، خجالتی ، مطیع و روان ناراحت می شه و از هز نوع اعلام نظر و انتقادی میترسه. تموم چیزایی رو که به اون آموزش میدن بی چون و به چه دلیل قبول کرده و به نوبه خود تموم عقدها و سرخوردگیای خود رو به افراد زیر دست یا فرزندان خود منتقل می کنه. وقتی پدر و مادر به جای خود کودک، نگران آینده اون هستن و به جای اون انتخاب می کنن، مانع فکر و تصمیم گیری کودک درباره آینده اون می شن و پس تیشه به ریشه استقلال و خوداتکایی بچه هاشون میزنن (گنجی،1385).

در خونواده هایی که مادر شاغله ، نوع زندگی و تعاملات در خونواده از نظر رشد روانی_اجتماعی  فرزندان قابل تعامله، اون طور که دلایل علمی نشون میده ، در برابر منافع حاصل از اشتغال مادر (با اینکه مادران کارمند وقتی با فرزندان خود هستن رابطه قابل قبولی با اونا دارن با این حال) اونا وقت کمتری رو با فرزنان مدرسه ای خود صرف می کنن (احدی و محسنی، 1381).

یافته های پژوهشای حجت (1998-1996) روشن کننده اینه که احساس رضایت افراد(از جهت روانی_اجتماعی) با رابطه ابتدایی اونا با والدینشون و در دسترس بودن اونا اتحاد داره. طوری که آزمودنیایی که کمترین اندازه دسترسی رو به والدین رو داشتن بیشترین اندازه احساس تنهایی ، افسرگی و کمترین اندازه عزت نفس و سلامت رو گزارش کردن (علیزاده،1380).

 شخصیت و روابط والدین با فرزندان

نظام اعتقادی والدین ، تاریخچه زندگی پدر و مادر ، تجربیاتشون و شخصیت اونا تاثیر زیادی در رفتار و روابطشون با کودک داره. این نظام اعتقادی حتی روش انضباطی اون هارا هم تحت تاثیر قرار میده. اولین بار بندیکیت (1995) خاطرات کودکی و ظهور اونا رو، پس از اونا مورد تحقیق قرار داد. خیلی از این خاطرات به طور ناخوداگاه و ابهام آمیزی تو ذهن ظهور پیدا می کنن و به طور انکارناپذیری این زنده کردن دوباره خاطرات کودکی ، شدیدا بر رفتارای والدین نسبت به کودک تثر میذاره. مشاهدات نشون میده که الگوهای رفتاری والدین ریشه در آسونترین تجبیات زمان کودکی داره، یعنی کودکان رو طوریکه تربیت شدن تربیت می کنن. با وجود اینکه خیلی از دریافتا و اطلاعات اجتماعی اونا نفی کننده این جور رفتارهاه (احدی و محسنی، 1381).

زن و مرد با تاریخچه زندگی و ویژگیای شخصیتی خود وارد زندگی جدیدی می شن. اگه یکی از والدین شخصیتی دپرس داشته باشه ، در کل نظام خونواده تاثیری عمیق میذاره. خصوصا اگه مادر دپرس باشه ، نه فقط یه دلبستگی ناایمن در کودک به وجود میاد بلکه این جور والدین در درک کودکانشون دچار مشکلات زیادی هستن. والدین بداخلاق هم در تربیت کودکان خود الگوی ناسازگارانه ای از تعاملات اجتماعی ارائه می کنن که باعث بروز ویژگیای خشونت و ضد اجتماعی در کودک می شه. این در مورد اضطراب هم صادقه. بدین معنا که پدر و مادر مضطرب در حالت اضطراب بچه هاشون تاثیردارن (بوکوتکا و داهنر ،1992).

البته پریشونی عاطفی مادر بیشتر از پریشونی عاطفی پدر موجب مشکل در رفتار فرزندان اونا می شه. اونقدر که مادری که دچار مشکلات عاطفیه ، آگاهانه یا ناآگاهانه کودک خود رو واسه حل مشکلات خود به خدمت میگیره و از آن وسیله ای واسه براوردن نیازای روانی خود می سازه، اون طور که نه فقط به مصالح و حقوق کودک توجهی نداشته، بلکه به سدی در راه تکامل شخصیت ایشون تبدیل می شه (احدی و بنی جمالی، 1381).

خونسردی و سکوت دائمی والدین ویژگیای دیگری هستن که اثر شومی بر کودک به ویژه در سن بزرگسالی به جای میذاره. در خونواده ای که والدین به اندازه کافی به کودکان توجهی ندارن یا محبت خود رو نشون نمی دن ، کودکان دچار عقده خود کم بینی و کم شخصیتی می شن (احدی و محسنی ، 1381).

بعضی والدین تصور می کنن کودک یه ارگانیزم غیر فعاله که باید شکل داده شه. در حالی که بعضیا فکر می کنند که بچه ها از راه تجربه یاد می گیرن و در نتیجه به اونا آزادی بیشتری میدن. بعضی از مادران فکر می کنن که کودکانشون از همون سنین پایین مسئول حرکات و اعمال و کارای خود هستن، در نتیجه خیلی سخت گیرتر از مادرانی هستن که مسئولیت رو به اندازه و حد رشد رابطه بدن. این رفتارای متفاوت والدین با فرزندان ممکنه در سالای جور واجور به روش های مختلفی هم ظاهر شه. این ناپایداری رفتاری در پیش والدین معمولا ارتباطی به رفتار کودک نداره و بیشتر معلول وضعیت جسمی و روانی خود اوناس. از طرف دیگه رفتار خود والدین ممکنه بازتابی از موافقت یا اختلاف اونا در زندگی زناشویی با یکدیگر باشه. وقتی که والدین از روابط زناشویی خوبی برخوردار باشن، فرزندان هم با هم تعاملات مثبت بیشتری هم دارن (باکاتکو و داهلر، 1992).

مثلا وقتی والدین مهربون و نسبت به هم با توجه هستن، بیشتر از فرزندان خود تعریف و تعریف می کنن و کمتر اوقات تلخی نشون میده. بر عکس وقتی زندگی زناشویی، دشمنی آمیز و همراه با پیچیدگی باشه شاید والدین سرزنشگر و تنبیه کننده ان. علاوه بر روابط زن و شوهر ، دخالت آشنایان نزدیک ، تنگناهای مالی و وضعیت تندرستی اونا هم در خوشبختی ، دلبستگی و هبستگی خانوادگی و در نتیجه در مناسبات والدین با فرزندان ، به ویژه فرزندان خردسال که محیط زندگی شون محدود به خانواده س، تاثیر میذاره. علاوه بر این خاطرات پدر و مادر ار نوع رفتاری که در شرایط مشابه در زمان کودکی با اون برخورد داشتن، دگرگونیای به وجود اومده توسط تولد کودک در وضعیت خونواده و هم اینکه اندازه محدودیتی که کودک در آزادی والدین ایجاد کرده هم در ناپایداری احساسات و رفتارای اونا با بچه هاشون موثره (بوکوتکا و داهنر، 1992).

پس کلا ، شخصیت و ویژگیای رفتاری والدین در رشد و تربیت کودک موثره. وقتی که رفتار پدر و مادر هماهنگه ، رفتار کودک هم بسیار منظم و ارگانیزهه. اما اگه والدین روی اصول تربیتی توافقی نداشته باشن ، این نبود توافق بر رفتار فرزندان تاثیر منفی میذاره. کار تربیتی فرزندان باید باهم به وسیله پدر و مادر و هماهنگ با هم انجام بشه. اما به هر حال نقش مادر به عنوان اولین مراقب نوزاد از اهمیت بیشتری برخورداره(کریمی، 1378).

 نقش مادر در تربیت فرزندان

مادران معمولا اولین مراقبت کنندگان کودک هستن. اولین نیاز هر کودک محبت مادریه. کودک وقتی می بینه این مادره که بیشتر از همه از آن پرستاری میکنه و به اون رو راست مهر می ورزد، میان اونا یه رابطه محبت آمیز و استوار برقرار می شه. اما اگه مادر فردی خونسرد، بی قید یا بی توجه باشه، ممکنه کودک رو به واکنشای شدید وا داره. در این مواقع، کودک مادر رو موجودی خودخواه، نادان، سنگدل و غیرقابل اعتماد به حساب میاره. این نگرشای منفی در ساخت روانی کودک دارای تاثیری بس عمیقه. بعضی روانشناسان فکر می کنند میان مادرانی که در آغوش خود به بچه هاشون شیر میدن، مهر مادر و فرزندی بیشتری هست تا مادرانی که اینجور نمی کنن و یه گروه دیگه از روانشناسان باور دارن که تماس گرم و سرد با کودک موجب موافقت و اختلاف کودک در آینده خواهد شدآلپورت (1951) در رابطه بین مادر و کودک به اندازه احساس امنیت و محبتی که مادر به کودک میده، توجه خاصی داشته. به نظر اون اگه کودک شیرخوار احساس امنیت و محبت کافی کنه، حاصلش کمال امنیت روانیه. هویت و فکر کودک نمایان می شه و خود اون اون طرف شخص اون گسترش پیدا می کنه. کودکی که از این امنیت و محبت دور باشه، نامطمئن، بداخلاق، پرتوقع و خودمدار می شه و کمال روانیش به کمترین حد ممکن می رسه(احدی و بنی جمال،1381).

راجرز (1965) هم عقیده داره روش های خاصی که دلیل تکامل تصویر خود کودک می شه، شدیدا تحت تاثیر مادره. به باور راجرز، مادر می تونه رفتارای خاصی رو مورد تایید قرار نده، بدون اینکه واسه دریافت عشق و محبت قید و شرطی بزاره. در این حالت فضایی پیدا می شه که کودک بد بودن بعضی رفتارها رو قبول می کنه، بدون اینکه مجبور شه از انجام دادن اونا احساس گناه و پستی کنه. واقعا وجدان اخلاقی در کودکان مادرانی که کودکان خود رو دوست دارن و در تربیت اونا به جای به کار بردن پاداش مادی یا تنبیه جسمی، از روشایی که با محبت و عشق توامه به کار گیری می کنن، نسبت به کودکان دیگه بیشتره (احدی و بنی جمال،1381).

 

 شکل های جور واجور روش های پرورش بچه

تحقیقات نشون داده که درصد کودکان گرفتار به مشکلات رفتاری و روانی به خونواده های پریشون ، از هم پاشیده و عصبی به مراتب بیشتر از خونواده های گرم و صمیمیه. نقش خونواده در نگاه اعتقادی و اجتماعی فرزندان نسبت به محیط خود تعیین کننده س . کلا مراقبتای ناصحیح والدین ، رعایت نکردن مسائل بهداشتی ، رژیم غذایی نادرست ، فقر فرهنگی و مالی ، اختلاف در روشای تربیتی مثل مواردیه که در ابتلای کودکان به اختلالای روانی و عاطفی و رفتاری نقش موثری دارن. کاهش یا افزایش مشکلات رفتاری کودکان ریشه در چگونگی اصلاح و تربیت والدین داره. مهمتر از همه باید گفت که زیاد مشکلات کودکان از وقتی بالاترین درجه میگیره که درمان کودک به وسیله روشای ناشیانه بزرگسالان شروع می شه (کریمی، 1378).

همونجوریکه روش ناز پروردگی بر فرزندان تاثیر ناروا میذاره عکس اون هم که خشونت و سخت گیری بیشتر از حده اثر بد و تخریبی بر شخصیت کودک میذاره. معمولا پایه تربیت سخت گیرانه و آمیخته با خشونت طوری استوار می شه که فاصله بین کودک و والدین رو پیوسته زیاد و زیادتر می کنه. از آن جا که کودک در قدم اول محتاج احساس محبت و امنیت در محیط خانواده س، وقتی دریابد پدر و مادر هدفی جز مطیع بار آوردن اون ندارن دیگه پناهگاهی واسه تکیه و برآوردن نیاز مهربونی خود پیش اونا پیدا نمی کنه و کم کم یاد می گیره که از قدرت مهربونی خود کمتر به کار گیری کنه و بدین گونه احساس عمیق انصراف از محیط در اون سربر میاره و در آینه فردی بدبین ، منفی گرا و بی اعتماد به خود و بقیه می شه (یوسفی، 1386).

والدینی که بچه هاشون هر چی میخوان در اختیارشون قرار میدن معمولا کسائی هستن که به طور ناخودآگاه بچه هاشون رو دوست ندارن ولی میخوان اینطوری کمبود عشق و محبت پدر و مادری رو با دادن پاداش و جایزه جبران کنن. هرچقدر اطلاعات والدین از تغییرهای جسمی و روانی و رشد طبیعی کودک که در نتیجه رفت و امد و وراثت و محیط اتفاق می افته بیشتر باشه به همون اندازه موفقیت اونا در راهنمایی و تربیت فرزندان بیشتر می شه. این اطلاعات به والدین امکان درک واقعیت مراحل رشد و چیزای مهم اون رو جفت و جور می کنه. کودکان و نوجوانانی که به خود و آینده خود امیدوار نیستن معمولا در بزرگسالی آدمایی خودپرست ، سودجو ، ناامید و ترسو می شن روش های عادی تربیتی که         میشه نام برد عبارتند از : روش پرورش بچه مقتدرانه ، مستبدانه و آسون گیرانه(ماسن، 2005).

روش پرورش بچه مقتدرانه

والدینی که این روش رو به کار گیری می کنن هم واسه رفتار خودمختار و هم واسه رفتار منضبط ، اعتبار قائلند. اونا روابط کلامی رو تشویق می کنن و وقتی از قدرت خود به عنوان والدین به کار گیری کرده و کودک رو از چیزی منع می کنن یا از آن انتظاری دارن براش دلیل میارن. اینجور تلاشایی ، واسه ثابت کردن حق داشتن قدرت والدین اهمیت زیادی داره ، چون باعث می شه فرزندان به بلوغ شناختی و اجتماعی نزدیک شه و خود رو واسه قبول مسئولیت زندگی آینده خود آماده کنه. اقتداری که طبق نوع نگرانی منطقی واسه رفاه بچه باشه معمولا از طرف ایشون قبول کرده می شه. حال اینکه قدرت غیر منطقی که طبق میل بزرگسال به تسلط به فرزندانش باشه احساس طردشدگی به بچه میده و بعضی وقتا خشم اون رو بر می انگیزد و بعضی وقتا هم به افسردگی اون میرسه (ماسن و همکاران،2005).

کلا والدین رابطه گرم و خوبی با فرزنان خود دارن و احساسای خود رو در مورد کارای بچه هاشون بیان نشون میده و اونا رو به بیان نظرها و مشکلای خود تشویق می کنن و با اونا همدلی نشون میده ، در تصمیم گیریا اونا رو دخالت

این نوشته در مقالات ارسال شده است. افزودن پیوند یکتا به علاقه‌مندی‌ها.