متن کامل پایان نامه را در سایت منبع fuka.ir می توانید ببینید متن کامل پایان نامه را در سایت منبع 2 fuka.ir می توانید ببینید

متن کامل پایان نامه را در سایت منبع fuka.ir می توانید ببینید

dir="rtl" style="text-align: center;">متن کامل در سایت امید فایل 

5- هوشنگی، مجید(1388). نقد و بررسی روانکاوانهی شخصیت زال از نگاه آلفرد آدلر. فصلنامه نقد ادبی.
در این مقاله سعی شده است شخصیت زال در شاهنامه، از نگاه روانشناسی مورد نقد و بررسی قرار گیرد. ویژگی روانی این شخصیت در چارچوب نظریهی عقدهی حقارت و برتریجویی آلفرد آدلر در این مقاله تحلیل و بررسی شده است. اما به ویژگی روانی این شخصیت از دیدگاه یونگ که در این پژوهش به آن پرداخته شده است؛ اشارهای نشده است. این مقاله برگرفته از پایاننامهی کارشناسی ارشد از دانشگاه تربیت مدرس است که نویسنده در آن به بررسی شخصیتهایی چون: زال، رستم، و تهمینه پرداخته است. اما با مطالعهی این پژوهش به این نتیجه رسیدیم که وی در تحلیل شخصیت رستم به نتیجه منطقی نرسیده، و به فرضیهها و نتایجی دست یافته، که نگارنده در فصل چهارم این پایاننامه در بخش تحلیل شخصیت رستم از دیدگاه فروید؛ دلایلی را در رد آنها ارائه داده است.
اما به طور کلی دربارهی نقد روانکاوانهی شخصیتهای اصلی این دو داستان-رستم و سهراب و رستم و اسفندیار- بر اساس دیدگاه روانشناسان (کارل گوستاو یونگ، زیگموند فروید، آلفرد آدلر و...) کار پژوهشی صورت نگرفته است. و این پژوهش از این جهت کاملاً بدیع و نو است.
1-4. اهداف و اهمیت پژوهش:
با توجه به اینکه بسیاری از موضوعات متنوع متون ادبی ریشه در اصول روانشناسی دارد، بررسی روانکاوانهی این دو داستان و تبیین اصول روانشناسی مرتبط با موضوع و شخصیتهای داستان، از اهداف اصلی این پژوهش است. سخن ‌گفتن دربارهی شخصیت، پیش از هر چیز مستلزم شناخت ماهیت انسان و فرضیههای اساسی مربوط به آن است. و با توجه به اینکه هدف اصلی این پژوهش فراهم‌ کردن زمینه برای ارائه نظریه‌ شخصیت با رویکرد روانشناختی است؛ اتخاذ موضعی مشخص دربارهی مفروضه‌های مربوط به ماهیت انسان، نه تنها لازم و ضروری، بلکه امری اجتناب‌ناپذیر است.
تحقیقات میان رشتهای در دنیای امروزی رونق زیادی یافته و نتایج مفید و ارزندهای به دست میدهد. در حوزهی ادبیات، رابطهی روانکاوی و ادبیات و بررسی متون ادبی از دیدگاه روانکاوی؛ در گشودن بسیاری از راز و رمزها مفید است و نتایجی شگفت به دست میدهد. روانکاوی خود حوزهی وسیعی است که صاحب نظران متعدد با دیدگاههای مختلف و حتّی گاهی متضاد به آن پرداختهاند. بنابراین بررسی آثار ادبی ایران از دیدگاه روانکاوی میتواند ما را به جنبههایی از رمزشناسی این آثار و درک ژرفای روانی آنها برساند. این نوع پژوهشهای روانکاوی کمک میکند، تا جنبه‌های نمادین و رمزی، در بسیاری از اسطورهها، داستانها، حوادث و افسانهها و مانند آن روشن، و معانی پنهان درون آن آشکار گردد. و شاهنامه اثری ملی و محصول ناخودآگاه جمعی ایرانی در طول قرنهاست، که این اثر به خصوص در بخش اسطورهای و حماسی، دارای داستانهای نمادین و معانی ژرف و عمیقی است که از دیدگاه فوق قابل تحلیل است.
1-5. پرسش پژوهش:
١- آیا داستانهای رستم و سهراب و رستم واسفندیار جنبهی تراژدیک دارند؟
۲- آیا میتوان داستان رستم و سهراب، رستم و اسفندیار را بر اساس اصول روانشناسی، نقد روانکاوانه کرد؟
1-6. فرضیهی پژوهش
با بررسی دقیق سیر و روند حوادث داستانها و فرجامی که در پایان داستان برای شخصیتهای اصلی آن پیش آمده است، و همچنین با توجه به دلایلی که در فصل دو به آن اشاره شده است؛ جنبههای تراژدیک هر دو داستان بسیار پر رنگ و قوی است. و با توجه به رفتار، گفتار و منش شخصیتهای داستان، بررسی آنان از دیدگاه روانشناسان برجسته ضرورت دارد، تا در کنار رو ساخت داستان، لایههای ژرفساخت این داستانها کشف گردد.
1-7. روش و شیوهی اجرای پژوهش:
در این پژوهش، ابتدا اصول روانشناسی روانشناسان برجسته با دقت مطالعه و دستهبندی میگردد، سپس با مطالعه عمیق هر دو داستان، هر کدام از شخصیتهای این داستانها را، که رفتار، گفتار، منش و کردار آنها با اصول روانشناسی روانشناسان منطبق هستند مورد تحلیل و بررسی قرار میگیرد.

فصل دوم
2-1. تعاریف:
در آغاز تعریفی مختصر از اسطوره و حماسه، و ارتباط میان آن دو را بیان میکنیم، چرا که آن بخشی از شاهنامه که در این پژوهش به جستار میآید بخش حماسی این اثر است و تمرکز ما بر متنی حماسی است. بخشی که مهمترین و اصلیترین شخصیت اسطورهای، یعنی رستم نقش اصلی را در آن بر عهده دارد.
2-1-1. تعریف حماسه:
همهی ما میدانیم حماسه یک شعر بلند است که تاریخ ابتدایی یک ملت را روایت میکند. موضوع حماسه امر مهمی باید باشد، که روزگاران مختلف افراد یک ملت در آن نقش داشتهاند. درونمایههایی مانند تشکیل ملیت، به دست آوردن استقلال و تشکیل حکومت مستقل، دفاع از آب و خاک در رویارویی با دشمنانی که استقلال ملی را تهدید میکنند(صفا،4:1389). حماسه مولود رویدادهای رزمی است و صفت بارز آن حس شگفتی و ستایش است و به این دلیل حماسه را وارد قلمرو اسطوره کردهاند تا شگفتی آن افزونتر شود. «حماسه نیز تنها در فرهنگ و ادب مردمانی پدید میآید که دارای تاریخ کهن و اسطورهای دیرینهاند»(کزازی،183:1376). در واقع حماسهها به وجود میآیند تا اثری تراژدی را خلق کنند. و تراژدی نیز واقعیتی است که برای انسانها به وجود میآید.
2-1-2. تعریف اسطوره:
اسطوره واژهای معرب از اصل یونانی(Historia) به معنای جستجو و آگاهی. و داستان از مصدر (Histarean) به معنای بررسی کردن و رخ دادن است که جمع مکسر آن در عربی اساطیر خوانده میشود(پرمول،9:1335). و «عبارت است از روایت یا جلوهای نمادین دربارهی ایزدان، فرشتگان، موجودات فوق طبیعی و به طور کلی جهانشناختی که یک قوم به منظور تفسیر از هستی به کار میبندد»(اسماعیلپور،13:1377).
«اسطوره در گستردهترین معنای آن گونهای جهانبینی باستانی است. آنچه اسطوره را میسازد یافتهها و دستاوردهای انسان دیرینه است. تلاشهای انسان آغازین و اسطورهای، در شناخت خود و جهان و کوششهای وی در گزارش جهان و انسان، دبستان جهانشناختی را پدید آورده است»(کزازی،9:1372).
«اسطوره مانند رؤیا، عقاید، افکار فلسفی، مذهبی و وقایعی را که در زمان و مکان اتفاق افتادهاند و نیز تجربیات روانی مهم انسان را به زبان سمبلیک بیان میکند. اگر نتوانیم معنای واقعی اساطیر را درک کنیم مجبور خواهیم بود آنها را تصاویری پیش پا افتاده و بدوی از تاریخ دنیا تلقی کنیم و در بهترین وجه ممکن آنها را، فرآوردههای شاعرانه و زیبا از تخیل انسانی بدانیم»(پور نامداریان،150:1367). و «به معنای خاص، شرح و روایت کارهای سترگ یا وصف اشخاصی است که واقعاً وجود تاریخی داشتهاند و یا واقعی بودنشان مورد تصدیق است. اما تخیل، مردم آنها را دگرگون و کژ و مژ کرده و سنت دراز نفسی، بدانها شاخ و برگ بسیار داده است»(الیاده،18:1368). انطباق اسطورهها و شخصیتها و محورهای اساسی داستانهای اساطیری با علوم انسانی یک راهکار اساسی برای بررسی ساخت مفاهیم و درون‌مایه‌ی اساطیر است.
اسطورهها آینههایی هستند که تصویرهایی را از ورای فرازها بازتاب میدهند و آنجا که تاریخ و باستانشناسی خاموش میماند، اسطورهها به سخن درمیآیند و فرهنگ آدمیان را از دور دستها به زمان حال میآورند. و افکار بلند و گستردهی مردمانی ناشناخته ولی اندیشمند را در دسترس میگذارند(هلینز،9:1386). امروزه بررسی اساطیر از دیدگاه علوم مختلف از جمله روانشناسی اهمیتی بسزا یافته است. روانشناسی در جستجوی مبانی روانی اسطورههاست. و در صدد است رابطهی با ساختار روان و ساز و کارهای دفاعی آن را تبیین کند.
اسطوره رؤیای جمعی یک قوم است که متکی بر کهن نمونه‌ها یا همان آرکیتایپهاست. از دیدگاه روانشناختی اسطوره؛ دیگر اسطوره عبارت از روایات در باب ایزدان و فرشتگان نیست، بلکه عبارت است از رؤیای همگانی انسان، و از همین دیدگاه است که نقد اسطورهای وارد بحث آرکیتایپها میشود. با دیدگاه روانشناختی اسطوره بهتر میتوان آثار ادبی و هنری را تحلیل کرد(اسماعیلپور،24:1382).
2-1-3. رابطهی حماسه و اسطوره:
دربارهی ارتباط میان حماسه و اسطوره میتوان گفت: «حماسه، فصل مشترک میان اسطوره و تاریخ است... قهرمان حماسه در طول عمر حماسه، زندگی مییابد و با آن هم عمر است. این، نه تنها مقابله با مرگ است، که تصویری از جاودانگی نیز به شمار میآید»(مختاری،274:1369). «حماسه زاییدهی اسطوره است و اسطوره به مامی پرورنده میماند که حماسه را میزاید و آن را در دامان خویش میپرورد و میبالاند. حماسهی راستین و بنیادین جز از دل اسطوره برنمیتواند آمد. حماسه تنها در فرهنگ و ادب مردمانی پدید میآید که دارای تاریخ کهن و اسطورهای دیرینهاند»(کزازی،183:1372). پس بن مایه و زیر ساخت اصلی حماسه، اسطوره است.
اگر خمیر مایههای اسطورهای را از حماسه برداریم، حماسه والایی خود را از دست میدهد. مثلاً اگر در داستان رستم و اسفندیار، سیمرغ و رویینتنی اسفندیار را از مجموعهی داستان کنار بگذاریم گیرایی محسوس و بارزی نخواهد داشت و به واقعهی رزمی- تاریخی تبدیل میشود. وقتی اسطورهها نقش خود را از دست دادند و به گنجینهی داستانها و روایتهای ملّی سپرده شدند، به تدریج شاخ و برگ داستانی به آن راه یافت، رنگ روایتهای زندگی به خود گرفتند. بیشتر حماسههای پهلوانی از داستانهای اساطیری و ساخت آنها مایه گرفتهاند(رزمجو،52:1374).
اساطیرها، ماجراهای قهرمانان حماسی، ساحران و... را نقل میکنند که بازگشت به زِهدان را در واقعیت، و نه به صورت رمزی انجام دادهاند. ماجراهایی همچون: بلعیده شدن قهرمان توسط غول دریایی، اسیر شدن در شکم حیوانات و خروج پیروزمندانهی قهرمان پس از دریدن شکم بلعنده، عبور از راههای پر خوف و خطر... همه اینها در واقع آزمونهای رازآموزانهای است که قهرمان با گذراندن پیروزمندانهی آنها صاحب مرتبه، و کیفیت وجودی جدیدی میشوند(الیاده،88:1362). این کیفیت وجودی تازه میتواند همان رشد معنوی و روانی پهلوان و قهرمان باشد، که در برابر سختیهای فراوان آن را بدست میآورد.
«قهرمانان حماسی ریشه در اساطیر دارند و موضوعات اساطیری به موضوعات حماسی بدل شدهاند. اسطوره قداست و ازلیت دارد، اما در حماسه عنصر پهلوانی، محبوبیت و قدمت حضور دارد. هنگامی که اسطوره به حماسه تبدیل میسود، شخصیتی ازلی به یک شخصیت محدود ملی بدل میگردد»(اسماعیلپور،18:1377). اما در این تغییر و تحول «ارتباط نزدیکی میان اسطوره و حماسه وجود دارد، و علاوه بر نقشی که خدایان در اغلب حماسهها به عهده دارند، بسیاری از خدایان اقوام کهن به صورت شاهان و پهلوانان در حماسهها ظاهر میشوند، و بسیاری از شاهان و پهلوانان بزرگ یک قوم در اساطیر آن قوم به صورت خدایان پدیدار میگردند»(بهار،274:1375).
«قهرمانان حماسههای پیش از تاریخ، که خود شأنی اساطیری دارند، منعکس کنندهی حوادثی هستند که به غایت، خط و مشی آدمیان را تعیین میکنند و عمدتاً در شکلگیری اصول اخلاقی و پندارهای معنوی آنان نقش بسزایی داشتهاند...»(کزازی،58:1372)
به طور کلی داستانهای اسطورهای و حماسهها، نمادی است از امیال و آرمانها و مشکلاتی که آدمی در گذر حیات خویش به آنها چشم داشته، این مسایل تمام ذهنیت انسان آن روزگاران را در برگرفته است. «بشر در جستجوی پاسخی به مسایل پیرامون خویش است. این مسایل مقولات ناشناختهی بشر آن روزگار است. و از همین رو چون پاسخ درخور و منطقی را برای آنها نیافته؛ نیروهای مرموز بر همهی امور چنگ میاندازد. این نیروهای مرموز صاحب تواناییهای فراوانند و بشر آن روزگار را که انبوه مشکلات وی را احاطه کردهاند؛ به این نیروها متوسل میشود. از همین رو شناخت آنها کاوشگر را یاری مینماید تا از رهگذر شناخت اساطیر، آرزوها و آرمانهای بشر آن روزگار را کشف و فهم کند»(سلیمانی،59:بیتا) زیرا اسطوره آینهی تمام نمای روان است. هر چند ما روزگار اسطوره را پشت سر نهادهایم اما، در روزگار دانش به سر میبریم و جای آن دارد که با دانش امروزی، اسطورههای دیروزین را کنکاش کنیم. «قصهها در همهی روزگار، حاصل میل شگفت و سرکش آدمی برای ارضای دنیای درون بوده و هست»(محبتی،71:1381). ما تعریفی از اسطوره و حماسه را ارائه دادیم، زیرا همانگونه که پیش‌تر اشاره شد بحث مورد نظر بر روی دو داستان مهمی است که؛ افزون بر نوع تراژدی بودنشان- که در ادامه در موردش بحث خواهد شد- از عناصر حماسی نیز برخوردارند. و همچنین از اسطوره سخن راندیم چرا که، «اسطوره گزارشی است ناخودآگاه از پدیدههایی، که نیک در جان و نهاد مردمان در درازنای زمان کارگر افتادهاند. از آنجا که ارزشها و نهادهای اسطورهای با ناخودآگاهی در پیوند است و از آن مایه میگیرد؛ گزارش اسطوره از پدیدهها، گزارشی است نمادین. زیرا زبان ناخودآگاهی زبان نمادهاست»(کزازی،60:1372). و آنچه روانکاوی و هنر و ادبیات را به یکدیگر پیوند میدهد، درگیری هر دو با جهان اسطورهها است و شاید آنجا که روانکاوی و هنر و ادبیات مرزهای خود را از علوم عینی، فلسفه، و تاریخ جدا میکنند، باز هم جهان اسطورههاست(صنعتی،79:1386).
در کلام بزرگانی چون فردوسی عنصر اسطوره شفافیت ویژهای دارد. و در این میان نگاه دقیق و ژرفکاوانهی فردوسی به شخصیتهای اثرش به گونهای است که میتوان نبوغ این شاعر را از رهگذر تناسب میان پندار و گفتار و کردار شخصیتها دریافت؛ به ویژه هنگامی که به توصیف و تبیین لایههای رفتار و روان آنها میپردازد. شاهنامه نیز با زیر ساخت اساطیری ویژهی خود، روایتگر داستانهای بیشماری است که از ریشه و پیشینهی ژرف اسطورهای برخوردارند، که رستم و سهراب و رستم و اسفندیار از جملهی این داستانهاست.
2-2. سخنی کوتاه دربارهی فردوسی و اثر وی، شاهنامه:
فردوسی که کنیهی او ابوالقاسم است در حدود سال 329 هجری قمری در روستای باژ دیده به جهان گشود. او از مردم طوس خراسان... در سراسر عرصهی ادبیات فارسی چون تهمتن قد برافراشته است. نامش به وسیلهی تألیفات بیشمار خاورشناسان، و ترجمههایی که از وی به عمل آمده، مدتهاست که در اروپا و به طور کلی در سرزمینهای وسیعی در آن سوی مرزهای فرهنگی ایران مشهور است...(شعار و انوری،25:1387). فردوسی شاهنامه را خلق کرد تا پاسخی برای بیعدالتیها و تسکینی برای دردهای بشری باشد. شاهنامه هنر زندگی را به انسان میآموزد و راه عبرت و آیندهنگری را در وجود بشریت تقویت میکند. داستانهای شاهنامه به گونه‌ای از متن زندگی انسانها در جامعه برگرفته شده است.
شاهنامه بی هیچ گزافه و گمان، بی هیچ چون و چند، نامهی بیمثال فرهنگ ایران است. دریای است توفنده و کران ناپدید.. این اثر پلی است ستبر و سترگ، برآمده بر مغاکهای زمان، و رشته پیوندی است ناگسستنی که پیشینیان را به پسینیان پیوسته میدارد. و به همین دلیل است که این نامهی نامور را، شیرازهی تاریخ و فرهنگ ایران میتوان نامید(کزازی، 4:1379). بین تمام حماسههای ایرانی، شاهنامه برتری ویژهای دارد زیرا «سخن از کشمکشهای دیرین ملتی است که از ملیت و استقلال خود دفاع می کنند»(ماسه،2:1350). فردوسی اندیشمندی است که بیش از هزار سال قبل با دیدگاهی بسیار متعادل و فراگیر به اسطوره نگاه کرده و در عین اسطوره آگاهی، و اسطورهشناسی، خردگرا و خردمند بوده و با نبوغ بیهمتای خود اسطوره را در خردنامه جای داده و ویژگی نمادین بودن و تأویل پذیری آن را درک کرده است.
شاهنامه، صرفاً مجموعه داستانها و سرگذشت شاهان نیست بلکه مانند آثار حکمی، پیام فلسفی و اخلاقی نیز دارد. پیام کلی آن، راز سرنوشت بشر و مبارزهی بیپایان خیر و شر، و رویارویی بیامان عناصر مهر اهورایی و کین اهریمنی است. در این داوری «جهان بینی ژرف و حکمت والای فردوسی در سراسر شاهنامه متجلی است»(مرتضوی،10:1372).
شاهنامه در چهارچوب حماسهای بزرگ چند تراژدی، چند اثر غنائی و چند حماسه تمام عیار روایت شده که هر یک به تنهایی با حماسههای مشهور جهانی برابری میکنند. زال، رستم، اسفندیار، سهراب، افراسیاب و... که محور اصلی حماسهها و تراژدیها و آثار غنائی به شمار میروند، هر یک نمایندهی سرشت خاصی هستند(مرتضوی، 31:1372). فردوسی از بهترین شاعران ملی و مردمی است که برای رسیدن و رسانیدن مردم خود، به هدف درست شعر میسرود، و عمر خود را در راه آن صرف میکرد. فردوسی میدانست که طبع و ذوق خود را در چه راهی به کار اندازد. او موضوعی را برای سرودن گزینش کرد که به اهمیت آن ایمان داشت، نه تنها برای آنکه سرگذشت حماسی قوم ایرانی بود، بلکه نیز از آن جهت که حکمت و فرزانگی دورهها و نسلهای گوناگون را در خود نهفته بود(اسلامی ندوشن،77:1391).
بسیاری گمان میکنند که شاهنامه، چیزی جز داستانهای گذشتهی شاهان و قهرمانان اسطورهای ایران نیست؛ اما این تنها پوستهی این اثر است نه مغز آن. درونمایهی این اثر ارجمند، که از سرچشمههای جهانبینی ایرانی برخوردار است؛ بسیار پیچیده و ژرف است که هوش و دقتی وافی را میطلبد، زیرا که در آن اندیشهها، کردارها و گفتارهایی نهفته است که با بررسی و تحلیل آنها میتوان روحیات و اخلاقیات نوع انسانی را شناخت و پاسخگوی بسیاری از سؤالات و نیازهای بشری بود.
شاهنامه نیز به عنوان مجموعهای از اساطیر ایرانی که بخش قابل توجهی از باورها، اندیشهها و آرزوهای ایرانیان را در خود جای داده است، بستر مناسبی برای پژوهشهای روانشناختی است(مسکوب،39:1374). فردوسی منادی عزت و اصل و نسب ملّت ایران است(مرتضوی،13:1369). پس بجاست که شاهنامه خوانان هنگام خواندن و شنیدن بزرگترین اثر حماسی و ملّی ایران با شاعر معاصر، "حسین مسرور" هم صدا شوند و بگویند:
کجـــــا خفتــــهای، ای بلنـــــــد آفتـاب بــــــرون آی و بــــر فــرق گـــردون بتاب
به یـــک گـــوشه از گــــیتی آرام تــوست همــــــه گیتـــــی آکنـــــده از نــام توست
چــــو آهنــــگ شــعر تـو آیـد بــه گوش بــــــه تـــن، خــون افسرده آیـد بـه جـوش
تـــــــو آب ابــــــد دادی آن نــــــام را زدودی از او زنـــــــــــگ ایـّـــــــــــام را
تویــی دودمــــــان سخـــــــن را پـــدر بــــــه تـــــــو بازگـــــردد نــــژاد هـــنر
(ریاحی،384:1387).
ورود فردوسی به دنیای درونی شخصیتها، یکی از وجوه تمایز شاهنامه نسبت به بسیاری از آثار کهن است. توجه فردوسی به توصیف ویژگیهای درونی قهرمانان و شخصیتهای دیگر تا جایی است که در آثار دیگر پژوهشگران نیز انعکاس یافته است.«شاهنامه از لحاظ دقت در ترسیم ویژگیهای اشخاص بهویژه جنبههای درونی، در رأس همهی متون داستانی سنتی فارسی، اعم از منظوم و منثور قرار دارد. بی آنکه بخواهیم شاهنامه را استثنایی در داستان پردازی گذشته قرار دهیم؛ باید بگوییم که فردوسی گاهی و تا حدودی، از توصیفهای کلی سنتی به جانب ترسیم خطوط دقیق شخصیتی(جنبههای درونی) متمایل شده است»(حمیدیان،15:1372). به طور کلی شعر فردوسی، حلقهی واسطهی خوبی برای همیاری اجتماعی و کمک به نزدیکی فکری اقشار اجتماعی است. چرا که این شعر همیشه دعوت به آهستگی و خرد و حفظ مبانی جمعی میکند و علیرغم تلخیها و گزندگیها و دلمردگیهایی که گهگاه لابهلای آن دیده میشود؛ جوهر نابش، جوهر زندگی است و دعوت به فهم و برخورداری از آن(محبتی،39:1381). بنابراین هر کس به وسع فهم و اقتضای حالش آن را مورد بررسی قرار داده و در مرکز توجه جامعه کشانده است.
2-3. معرفی دو داستان رستم و سهراب، رستم و اسفندیار و نوع تراژدی بودن این دو داستان:
داستان رستم و سهراب و رستم و اسفندیار، هر کدام به نوبهی خود، یکی از زیباترین و در عین حال غمانگیزترین داستانهای شاهنامه است. که در مورد آنها مقالات، تحقیقات علمی و مباحث و نظرات متعددی صورت گرفته است. اما ما در این پژوهش برای پرهیز از تکرار گویی، تنها به توضیح مختصری از این داستانها و جنبهی تراژدی بودن آنها بسنده میکنیم.

2-3-1. تراژدی:
ارسطو در تعریف تراژدی میگوید: «تقلیدی است از کار و کرداری شگرف و تمام. دارای درازی و اندازهی معین، به وسیلهی کلامی به انواع زینتها آراسته، و آن زینتها نیز هر یک به حسب اختلاف اجزای مختلف، و این تقلید به وسیلهی کردار اشخاص تمام میگردد... که شفقت و هراس را برانگیزد تا سبب تزکیهی نفس انسان از این عواطف و انفعالات گردد»(ارسطو،121:1381). یا همچنین وی تاکید میکند که تراژدی باید اعمال آدمیان را نشان دهد نه اخلاق آنها را، و نشان دهد چگونه مصائبی که بر آدمیان وارد میشود نتیجهی مسلم اعمال و کنشهای آنها است(صناعی،311:1370).
به باور نیچه «تراژدی، یعنی نشان دادن عظمت آدمی و محدودیتهای او در نبرد با عوامل مخرب در عرصهی نمایش زندگی... و به سان آینهای صاف، بازتابندهی عظمت فکری ملتی بزرگ است، که دلیرانه برای حل معمای هستی در تلاش است، میجنگد و میکوشد اما از مخصمهای که دچار آن شده جان سالم به در نمیبرد... تراژدی بازگو کنندهی سرنوشت موجود است که به سبب اشتباهی کوچک یا بازی مکارانهای، نیروهایی سرکش محکوم به شکنجهای عظیم شده است»(نیچه،13-11: بیتا). در کل تراژدی نوعی درام به شمار میآید که غالباً پایانی ناشاد دارد. حتی اگر قهرمان یا شخصیت اصلی از میان نرود.
عالیترین نوع تراژدی آن است که موضوع آن، کشمکشی باشد که هر دو طرف منازعه در آن ذی‌حق‌اند، هر یک بر اثر اعمالی که از آنها سر میزند دچار مصیبت میشوند، ولی در آنچه میکنند حق به جانب آنها است(صناعی،328:1370). و به طور کلی«تراژدیهای فردوسی نیز، داستان دردهای کوچک و زودگذر آدمیان نیست، بیان کشمکشهای پایدار روح آدمیان است به زبانی و یا هر هنری که از آن فصیحتر و زیباتر، هیچ گویندهی فارسی نتوانسته است. از این رو سخن او زنده مانده و بر دلها نشسته است»(همان:432).
2-3-2. خلاصهای اجمالی از تراژدی رستم و سهراب:
طرح کلی و خلاصهی داستان رستم و سهراب چنین است که روزی رستم به هنگام شکار در مرز ایران و توران در پی رخش و به قصد یافتنش وارد سرزمین توران می‌شود و برخلاف انتظار با خوش برخوردی و خوش‌آمد گویی شاه سمنگان روبرو می‌شود و تا یافتن اسب خود، شبی را در دربار او به بامداد می‌رساند. در همین شب است که با تهمینه دختر زیباروی و ماه پیکر شاه، با ماجرایی بس دلکش، آشنا می‌شود و با اجازه از پدرش با او پیوند زناشویی می‌بندد. بامدادان به هنگام بازگشت، بازوبندی به تهمینه میدهد و با او پیمان می‌گذارد که اگر او فرزندی آورد آن را به بازو یا به گیسوی او بندد تا بدان وسیله او را در آینده بازشناسد. پس از گذشت زمانی تهمینه از رستم دارای پسری می‌شود که بغایت دلیر و بی‌همتاست و از برز و بالا و زور و چیرگی به فنون نبرد؛ از همه‌ی همسالان خود گوی سبقت می‌برد. تهمینه نام او را سهراب می‌نامد. سهراب نوجوان پس از پی بردن به تبار خویش بر آن می‌شود که نخست به یاری سپاه افراسیاب -پادشاه توران و دشمن همیشگی ایران-، به سرزمین پدر بتازد، او را بیابد و به یاری و یا بی‌یاری او شاه ایران کیکاووس را از میان بردارد و تاج بر سر پدر نهد، و آنگاه خود به افراسیاب بپردازد و با شکست او، شاه توران‌ زمین گردد تا بدین‌سان او و پدرش جهان را زیر فرمان خویش گیرند. بی‌گمان اندیشه‌ی سهراب بسیار جاه‌جویانه و خطرناک است. اندیشه‌ای است که می‌تواند هر نوجوان دلاور و ماجرا خواهی را به شور آورد.
افراسیاب، با پی بردن به وجود سهراب و اندیشه‌های او، خود به آهنگ سودجویی، سپاهی گران به فرماندهی هومان و بارمان به یاری سهراب می‌فرستد و بدرستی آگاه است که در هر صورتی که پیکار آغاز شود، و به هر فرجامی که باشد برنده‌ی نهایی خود اوست. اما او در پی آن است که رستم به دست فرزند از پای درآید و سپس سهراب را طی نقشهای که هومان و بارمان مسئول انجام آن هستند از بین ببرد. سهراب با این سپاه به ایران می‌تازد و در نخستین پیکار با هجیر(مرزدار و نگهبان دژ ایران) او را به سختی شکست می‌دهد، و اسیر میکند. سپس در نبرد دیگری با گردآفرید، طی فریبی که از او میخورد؛ گردآفرید را رها میسازد. از سوی دیگر، کیکاووس هراسان رستم را با فرستادن گیو، به یاری خویش می‌خواند و رستم پس از کشمکشها و اتفاقات و قهرها و ناراحتیهایی که از کاووس به دل دارد در نهایت به یاری کیکاووس می‌شتابد و در طی نبردهایی که میان او و سهراب در می‌گیرد، سهراب را می‌کشد و بدین گونه تراژدی پایان می‌یابد.
طرح کلی افسانه یا اسطوره، یعنی پیکار پدر و پسر یا دو منسوب نزدیک، و کشته شدن یکی به دست دیگری با مقدمات و نتایج کم و بیش متفاوت در میان اقوام مختلف وجود داشته و از مایههای اصلی تراژدی بر پایهی بازی سرنوشت و شگفتی اجتنابناپذیر زندگی انسان بوده است(مرتضوی،49:1372). ارسطو میگوید: «هرگاه فاجعه میان یک خاندان روی دهد، چنانکه برادر قاتل برادر شود، فرزند خون پدر را بریزد، مادر فرزندی را و فرزند مادرش را بکشد و یا هر یک از ایشان مرتکب عمل شنیعی شود یا قصد ارتکاب چنان کاری کند؛ شاعر تراژدی ساز باید در جستجوی چنین وقایعی باشد»(ارسطو،66:1381). مصداق همین سخن را در داستان رستم و سهراب شاهدیم، که پدری همچون رستم نادانسته فرزند خود، سهراب را میکشد. عوامل گوناگونی موجب پدید آمدن داستانها و اساطیری با مضمون فرزندکشی و پدرکشی می‌شوند که به طور مثال میتوان به دشمنی فرزند با پدر به خاطر ترک خانواده و بیسرپرست گذاشتن او و مادرش و همچنین گرایش او به خانوادهی مادری، عدم شناخت به خاطر دوری از یکدیگر، قدرتطلبی و اظهار شجاعت خود، اختلاف عقیده، تقدیر و سرنوشت، گرفتن تاج و تخت پدر، ثروت و عقاید خرافی اشاره کرد. بنابراین، میتوان اساس فاجعه سهراب را عدم شناخت دانست. پاتر دربارهی این داستان میگوید: به نظر من داستانی که به طور کامل و واضح تمام ویژگیهای مضمون نبرد پدر و پسر را نشان میدهد، داستان مشهور هیلدبراند نیست، که همانند شعر قرن هجدهم پرتکلف است و با این حال یک قطعه و بریده است، بلکه بخش رستم و سهراب شاهنامهی ایرانی است(پاتر،20:1384). «داستان رستم و سهراب، داستان زندگی و اشتباه و نقطه ضعف انسان واقعی است»(مرتضوی،32:1372). جوهر اصلی تراژدی، در یک کشمکش یا درگیری میان بینشها و ارزشهای متضاد است که یا درونی است، یعنی در درون شخص اول داستان در جریان است مانند رستم و اسفندیار، و یا بیرونی است، یعنی میان دو شخص و یا دو جنبه روی میدهد مانند سهراب و نظم حاکم بر جهان. در داستان رستم و سهراب این درگیری به روشنی وجود دارد، درگیری میان مشروعیت و صلاحیت. سهراب رسم موجود و حاکم مبنی بر بودن شاهی کاووس و افراسیاب را مردود میداند. و علیه آن قیام میکند تا حکومت جهان را به دست پدر خود، رستم بسپارد. زیرا به گفتهی خود او صلاحیت حکومت نباید به دست کسی جز سهراب و رستم باشد:
چــــــو رستـــــم پـــدر بـاشد و مـــن پســر نبــایــد بــــه گـیتـی کســــی تــاجــــور
(فردوسی،176:1389،ب140).
در این درگیری گوشهی دیگر اختلاف را شخص معینی نگرفته است. بلکه این درگیری میان فرد و جهان است، به این معنی که سهراب علیه یک نظم جهانی قیام میکند. «تراژدی سهراب، تراژدی آرزوهای دیریاب است»(رحیمی،237:1376). بدین معنی که سهراب به دنبال خواسته و هدفی است، که به هیچ عنوان عملی و قابل اجرا نیست و به آنچه میخواهد نخواهد رسید. فردوسی، آغاز هر دو داستان-رستم و سهراب، رستم و اسفندیار- را با براعت استهلال- خطبهای خاص- آغاز میکند. براعت استهلال یا فضاسازی، زمینه را برای ورود خواننده به فضای متن آماده میکند. فردوسی، داستان رستم و سهراب را با اندوهی عمیق، از گذران بودن زندگی و عمر آغاز میکند و دنیا را جای رفتن میخواند، و گاهی تند بادی از سویی میوزد و ترنجی زیبا و نارسیده را بر زمین میافکند، مرگ فرا میرسد و برگ هستی، پیر و جوان را به خاک میریزد... (فردوسی،172:1389،ب14-1). شاعر از همان آغاز داستان، ذهن خواننده را برای شنیدن یک فاجعهی دردناک آماده میسازد. به گفتهی صفا فردوسی در آغاز داستان «از محتوم بودن اجل و یکسان بودن پیر و جوان در برابر آن سخن میگوید تا ذهن خواننده را، با مرگ جوانی چون سهراب، که ناکام به دست پدر کشته شد، اندکی آشنا و مأنوس کند. آنگاه به ذکر اصل داستان بپردازد»(صفا،268:1374). تراژدی، داستان بیدادگری است. داستان کشمکش حقیقتهاست.
درباره ابیات نخستین این داستان گفته شده«از همان نخست ضرباهنگ ابیات ترس و ترحم، دلهره و امید، را درهم میآمیزد و خصایل متضاد آدمی در زمینهای که هر یک به دیگری وضوح و برجستگی خاص میبخشد، نفس خواننده را در سینه حبس میکند»(قریب،10:1369 و سرامی،113:1383). این از ویژگیهای بینظیر شعری استاد توس است که هم در آغاز و هم در پایان داستانهای خود، نتیجهگیری بس حکیمانه دارد، و بیجهت نیست که به او لقبی همچون"حکیم" را دادهاند. وی در شروع داستانها به صورت حاشیهای مسائل حکمی، فلسفی و اخلاقی را بیان میکند. فردوسی در میان ابیات نخستین داستان رستم و سهراب، علاوه بر گفتن سخنانی در باب حرص، داد بودن مرگ، بیخبری انسان نسبت به اسرار آفرینش، حیرت انسان در برابر معمای هستی و... اشاره‌ی بس لطیف از آز میکند:
هـــــمــــه تـــا در آز رفــتـــه فـــــراز بــه کـــس بــــر نشـــد ایــــن در راز بـــــاز
(فردوسی،172:1389،ب5).
فردوسی در عین جانبداری از رستم، خصلت ناپسند آزمندی او را نیز نشان میدهد، هم در آغاز روایت به صورت کنایی، و هم در صحنهی نبرد به صورت آشکار، که نشان از تسلط فردوسی بر متن، و پاسداری او از حق و انصاف، بنا بر اخلاق انسانی است. «در گذشته آز معنای دیگری داشته که امروز از یاد رفته است، در ادبیات مزدیسنا آز آفریدهی دیو افزون خواهی است »(رحیمی،214:1369).
«فردوسی به شناسایی غریزی باور دارد و در داستان رستم و سهراب، امکان چنین شناختی را در قلمرو جانوران مورد تأکید قرار میدهد و علت بینصیبی پارهای از این معرفت غریزی را آزمندی و افزونخواهی دانسته است»(سرامی،938:1383).
هــمـــــی بــچــه را بــاز دانــد ستـــور چـــه مــاهی بـــه دریــا چــه در دشت گــــور
نــدانــــد هــمــی مــردم از رنـــج و آز یـــکــــی دشمـنـی را ز فـــــرزنــــد بــــــاز
(فردوسی،191:1389،ب708-707).
حکیم توس، آز و افزونخواهی را دلیلی برای نبودنِ شناخت بیان میکند و اگر آز و افزونخواهی و موقعیت جهان پهلوانی رستم و تلاش در حفظ آن نبود، شاید فاجعهای رخ نمیداد. و سهراب نیز، بیش از اینکه تمایل به یافتن پدر داشته باشد تحت تأثیر "آز" به ایران حمله آورده است. «در این تراژدی برای شناخت قدرتطلب و جستن عامل خطا، باید گاهی به سراغ پسر رفت و زمانی پدر، در واقع داستان، همچون منشوری چند ضلعی است که باید از زوایای مختلف بدان نگریست تا رمز و راز آن را دریافت. چه برای شناختن خطا و چه برای یافتن عوامل دیگر تراژدی»(رحیمی،201:1376). هدف نگارنده در این جستار نیز در همین راستا است، تا با بررسی شخصیتهای داستان- به ویژه پدر و پسر - از دیدگاه روانشناسی؛ گوشهای از این راز و رمزها را بشناسد و به آن دست یابد.
داستانهای تراژیک شاهنامه بر پایهی سرنوشت و تقدیر شکل میگیرد، تقدیر در قالب حوادث و وقایع مختلف، به رفتار قهرمانان شاهنامه جهت میدهد، تا آن هنگام که قهرمان داستان قدم به قربانگاه میگذارد و در ورطهی هلاکت میافتد. تقدیر در داستانهای حماسی و به ویژه در داستان‌های تراژیک شاهنامه نقش مهم و سرنوشتسازی دارد. قهرمانان این داستانها، برای مقابله با سرنوشت محتوم یا گریز از آن، با وجود اینکه از اختیار برخوردار هستند میکوشند، اما تلاش آنها، خود به وقوع حادثهای منجر میشود که از آغاز برایشان رقم زده شده است. برخلاف داستانهای حماسی و تراژدیهای یونانی که گاه خدایان، خود مستقیماً وارد صحنهی نبرد و زندگی انسانها میشوند و خواست خود را پیش میبرند، در داستانهای شاهنامه، تقدیر، از راه عوامل و ابزارهایی در خود داستان و از خلال کارهای پهلوانان به پیش میرود. «در تراژدیهای بزرگ یونان، تقدیر و سرنوشت سهم مهمی بر عهده دارند. این سرنوشت تغییر ناپذیر است و قدرت بشری نمیتواند از وقوع آن جلوگیری کند. شاید به همین دلیل است که گفتهاند در تراژدیهای یونان آدمیان بازیچهی دست امیال و هوس خدایانند»(صناعی،313:1370).
در تراژدی، عامل ناگزیری وجود دارد که قهرمان داستان قادر به جلوگیری از فاجعهای که او را به نابودی میکشاند، نیست. آن عامل ناگزیر، سرنوشت و تقدیر محتوم نام دارد. تمام قهرمانان داستانهای تراژیک شاهنامه، مقهور سرنوشت هستند و هنگامی که در دام علت و معلولها قرار میگیرند، علیرغم تمام تلاش و کوشش خود به جبر سرنوشت معترف میشوند و میدانند که توان سرکشی مقابل سرنوشت را ندارند. پس به حکم تقدیر گردن مینهند و معتقد میشوند که آنچه باید بشود، میشود و از آن گریزی نیست. مهمترین عاملی که در داستان رستم و سهراب به روشنی به چشم میخورد همین تقدیر است. و به گفتهی استاد خالقی مطلق؛ در این داستان«سرنوشت، همهی بافتههای آدمیان را پنبه میکند»(خالقیمطلق،62:1372). در این تراژدی، ژندهرزم میتوانست سدی برای جلوگیری از به وقوع پیوستن فاجعه باشد. اما در تراژدی هیچ سدی باقی نمیماند و سرنوشت، نابودکنندهی این سد است و سیل ویرانگر را به سوی قهرمان تراژدی روانه میسازد و او را در امواج سهمگین غرق میکند. حکیم توس به مانند یک تراژدینویس چیره دست، ژنده رزم، دایی سهراب را بر سر راه رستم قرار میدهد تا با یک مشت او به قتل برسد، سهراب، دیگر امکان بازشناسی رستم را ندارد. در این داستان، حلقههای بازشناسی یک به یک مفقود میشوند تا داستان سیری تراژیک را طی سازد. به طور کلی کشته شدن ژنده رزم، کتمان نام رستم از سوی هجیر، پنهان کردن رستم نام خود را از سهراب و... نشان‌دهنده‌ی شکست انسان در برابر سرنوشت است. حتی خود فردوسی نیز به این شکست باور دارد، زیرا که پس از طفره رفتن هجیر از نام و نشان رستم، بلافاصله میگوید:
تــو گیتی چــه ساختــی که خــود ساختست جـــهانــدار از ایـن کــــار پـــرداختـــه است
زمـــانــــه نبشتــــه دگـــرگونــــه داشـت چنــان کـــو گــــذارد بـبایـــــــد گــذاشت
(فردوسی،188:1389،ب592-591).
فردوسی با بیانی روشن و به دور از ابهام این نکته را گوشزد مینماید که هیچ یک از دعاها و چنگ در ریسمان زدنها، راه به جایی نمیبرد و سرانجام همان خواهد شد که در آسمانها برای آن دو مقدّر گشته است:
هــمــی خــــواست پـیـــروزی و دستــگــاه    نبــود آگــه از بــــخششِ هـــــور و مـــــاه
(همان،196:1389،ب875).
همچنین در آخرین نبردی که میانِ پدر و پسر درمیگیرد، فردوسی پیش از آن که به بیان شکست خوردن و نهایتاً، کشته شدن سهراب بپردازد، بار دیگر تأثیرگذاری و محتوم بودن تقدیر و سرنوشت را یادآور میشود و به نوعی ضعف و ناتوانی سهراب و شکست او را در مقابل رستم، به سرنوشت و قضایی آسمانی نسبت میدهد و غلبهی آن پیرِ سالخورده را بر این جوان نیرومند، نه به خاطر زورمندی رستم، بلکه به دلیل یاریگری تقدیر با او میداند:
هــــرآنگـه کـه خشـــم آورد بخـــت  شـــوم     کنـد  سنـــگ  خـــارا  بـــه کـردارِ مــوم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

متن کامل پایان نامه را در سایت منبع 23333 fuka.irمی توانید ببینید