–47

متن کامل پایان نامه را در سایت منبع fuka.ir می توانید ببینیدداستانک:  
داستانک قالب داستانی دیگری است که جایگزین واژه‏ی انگلیسی ( short ) شد‏؛ این قالب نوعی داستان است که «‏ضمن حفظ خصوصیات عمد‏ه‏ی داستان کوتاه از آن موجزتر و مختصر‏تر است‏. در داستانک‏، عناصر داستانی از قبیل شخصیت‏پردازی‏، صحنه و کشمکش‏ها به اختصار توصیف می‏شود به طوری‏که حدود داستانک ‏از پانصد تا یک هزار و پانصد کلمه را شامل می‏شود‏» ( داد: 1385: 215)‏. از نمونه‏های موفق داستانک به این موارد می‏توان اشاره نمود‏: از چوبک عدل و آخرشب‏، ابراهیم گلستان ماهی و جفتش و از صادق هدایت‏، مادلن‏ و….
داستان بلند:
«داستان بلند نوعی داستان است که از داستان کوتاه طولانی‏تر‏، و از رمان کوتاه‏تراست‏. اغلب آنرا با ناولت و رمان یکی دانسته‏اند‏» (داد: 1385: 212) داستان بلند هم ویژگی‏های داستان کوتاه را دارد ‏و هم رمان و در واقع داستان بلند‏، حاصل وصالتی میان رمان ‏و داستان کوتاه است‏.
از نمونه‏های موفق داستان بلند در ادبیات فارسی می‏توان به این آثار اشاره نمود‏: بوف کور صادق هدایت‏، مدیر مدرسه جلال آل احمد‏، راه آب‏نامه جمالزاده‏، ملکوت بهرام صادقی‏، چاه‏به‏چاه رضابراهنی و…
داستان از جهت نحوه‏ی روایت نیز ممکن است از منظر اول شخص ‏مفرد‏، و یا از زاویه‏ی دید محدود یا جریان سیال ذهن روایت شود‏.
رمان:
 رمان انعکاس‏دهنده واقعیات زندگی است. و معروف‌‏ترین شکل تبلور یافته ادبی روزگار ماست. رمان استوار برگزارشی واقع‏گرایانه از رویدادها و امور است. رمان ممکن است بر اساس داستان‌ها و افسانه‌های عامیانه یا رویدادهای واقعی و گزارش شده در مطبوعات نوشته شود، ولی یک داستان، وقتی رمان است که روایتی نو از امور به دست دهد.
« رمان واژه انگلیسی (novel از کلمه ایتالیا یی novella) به معنی کوچک و نو اقتباس شده است؛ امادردیگرزبان‏های اروپائی به جای‏ کلمه ناول از رمان استفاده می‏شود» ‏(داد : 1385: 239)‏. رمان از نظر اصطلاحی‏، روایتی طولانی و بزرگ است و تعداد کلمات آن بین  30 الی 40 هزارکلمه است‏. «ظاهراً منشأ رمان‏، از جهتی قصه‏های کوتاه و منثوری بوده که درقرن چهاردهم ‏در ایتالیا رواج داشته است و مشهورترین آن دکامرون بوکاجیو است‏. سروانتس اسپانیایی نیز در قرن هفدهم به نوشتن رمان دن کیشوت پرداخته است، اما ‏رمان به معنی امروزی و باکسب جنبه‏های فنی‏، از اوایل قرن هجدهم درانگلستان پدیدآمد‏.‏ و نخستین کسی که نوشتن‏ رمان را آغازکرد دانیل دفو بود که در سال 1719 رمان رابینسون کروزئه و درسال 1722 رمان مول فلاندرز را نوشت‏» ( همان : 240 )‏‏.
هنر شناسان غربی‏، رمان را عالی‏ترین تجلی هنر بشر می‏خوانند ما پارسی زبانان شعر را بهترین تجلی هنر ‏می‏دانیم در هرحال رمان اگر برتر از موسیقی و شعر نباشد‏، چیزی هم از آن‏ها کمتر ندارد (وکیلیان : 1382: 5)‏.
2-1-1-1. داستانیکی از عواملی که انسان همواره در طول زندگیش آن را به‏خاطر می‏آورد و باعث ایجاد خاطرات در ذهن فرد می‏شود، داستان‏ها و قصه‏‏های شنیده شده او در دوران کودکی است.
«در ایام طفولیت با شنیدن افسانه‏ها و قصه‏های دلچسب، غرق شادی و لذت می‏شویم و در روزگار جوانی با خواندن انواع‏ آنها از جمله: عاشقانه، پرحادثه و … سرخوش می‏گردیم» (وزین‏پور، 1366: 241).
«با توجه به این‏که عصر فعلی، عصر صنعت نامیده می‏شود اما قصه و قصه‏پردازی از رونق نیفتاده است، بلکه به دلیل نیاز انسان این دوره به آرامشِ روح این هنر همچنان پررونق و طرفداران بی‏شماری دارد» (عبداللهیان، 1377: 65).
«از دیدگاه ریموند کنان، داستان چکیده‏ای از رخدادهای روایت شده و شرکت‏کنندگان متن، به معنای دقیق کلمه، داستان، بخشی از یک بر ساخت بزرگ‏تر است» (بی‏نیاز، 1387: 15).
«داستان عبارت است از از توالی جمله‏ها، توالی که قادر است شکل‏های مختلفی به خود بگیرد؛ از قبیل پاراگراف‏ها، فصل‏ها، مکث‏ها و تأکیدها. رو ساخت در برگیرنده‏ی همه آن‏ شکل‏هایی است که معمولاً به‏طور سنتی آن‏ها را جزء سبک نویسنده می‏دانند، از قبیل تکیه کلام، ریتم، جمله‏بندی، نظیر اینها. ژرف ساخت داستان بخش تقریباً ناپیدای آن است. این بخش ناپیدا (و یا کم پیدا) شامل طرح، شخصیت و مضمون می‏شود» (اخوت، 1371: 42 و 43).
در داستان، «نویسنده می‏خواهد به کمک تخیل و با استفاده از نمایش یا نقل یک یا چند رخداد، فضاسازی و شخصیت‏پردازی بر احساس خواننده تأثیر بگذارد و چه بسا معنا و مفهومی را به او منتقل و القا کند و او را با پرسشی مواجه سازد» (همان: 16).
«داستان، قصه‏ای ساختگی است و می‏تواند بر حوادث واقعی زندگی نباشد و یا اینکه بسیار تخیلی بوده و با واقعیت زندگی تناقص داشته باشد»(اسکولز، 1387: 5-4).
داستان «روایتی است منثور از بازآفرینی وقایعی درباره اشخاص به‏گونه‏ای که موجد انتظار و صمیمیت باشد»(مستور، 1379: 7).
ژنت «داستان را زنجیره‏ای از حوادث می‏داند که به وسیله راوی به خواننده منتقل می‏شود، زنجیره‏ای که راوی در آن دخل و تصرف‏هایی انجام می‏دهد. و زمان‏بندی را با توجه به این جابه‏جایی تنظیم می‏کند(اخوت، 1371: 25).
«داستان را به یک معنی نوشته‏ای بدانیم، که در آن ماجراهای زندگی به صورت حوادث مسلسل گفته شود»( براهنی، 1368: 40).
ما به داستان از دو نظر علاقه داریم: «نخست گذراندن اوقات فراغت و لذت بردن از خیال‏پردازی (فانتزی) دوم، کنجکاوی و آرزوی درک کند واقعیت. به بیانی دیگر، دریافت اطلاعات از این نظر خواننده‏ی اندیشمند امروزی از داستان بیشتر اطلاعات می‏خواهد تا سرگرمی» (میرصادقی، 1388: 39).
داستان در معنای خاص آن، مترادف ادبیات داستانی است. ادبیات داستانی بر آثار منثوری دلالت دارد که از ماهیت تخیلی برخوردار باشد، غالباً به قصه، داستان کوتاه، رمان و رمانس و آثار وابسته به آن‏ها ادبیات داستانی می‏گویند. و هر کدام از این انواع خود نیز زیر شاخه‏هایی دارد که می‏تواند آن‏ها را در نمودار زیر نشان داد (میرصادقی، 1390: 25).
داستان = ادبیات داستانی قصه اسطوره
حکایت اخلاقی
افسانه تمثیلی (فابل)
افسانه پریان
افسانه پهلوانان
داستان کوتاه داستانک (داستان کوتاه)
داستان بلند
رمان رمان بلند
ناولت
رمانس رمانس روستایی
رمانس شهسواری
رمانس عاشقانه
2-1-1-2. قصه«تاریخچه نخستین قصه‏ها به درستی مشخص نیست‏، اما مسلم است که قصه ‏عمری به اندازه‏ی عمر انسان دارد‏، شاید نخستین ‏انسان‏ها وقتی که از رشادت ‏خود در شکارگاه یا در برابرحوادث طبیعی‏، برای فرزندانشان تعریف می‏کردند‏، با اندکی تغییر در واقعیت‏، نخستین‏داستان‏ها را به وجودآورده باشند‏» ( عبداللهیان،‏ 1379: 7).
مبنای جهان‏بینی در قصه‏ها عموماً بر مطلق‏گرائی استواراست‏؛ یعنی قهرمان قصه‏ها یا خوبند یا بد‏؛ قهرمان قصه‏ها آدم‏های معمولی نیستند و نمونه‏های از ویژگی‏های عمومی بشر را ارائه می‏کنند‏.
شخصیت‏های قصه‏ها از شاه و شاهزاده و مردم عامی همه به یک زبان سخن می‏گویند و هیچ اختلافی بین آن‏ها نیست‏. محتوای قصه‏ها نیز معمولاً مربوط‏ به زمان‏های دور ‏و جوامع گذشته و از یاد رفته است‏. قصه نیز خود به انواعی تقسیم می‏شود که از مهم‏ترین آن می‏توان به قصه‏ی عامیانه و قصه‏ی پریان اشاره نمود‏.
خصوصیات عمده‏ی قصه بدین قرار است:
*مطلق گرایی: قهرمانان قصه یا خوب هستند یا بد.
*نمونه‏ی بارز: قهرمان‏ها از انسان‏های عادی جدا هستند.
*شخصیت ایستا: قهرمانان هیچ‏گونه دگرگونی را قبول نمی‏کنند.
*زمان و مکان فرضی‏اند.
*همسانی قهرمان‏ها: در قصه‏های مختلف، قهرمان‏ها اعمال و رفتار همسانی دارند.
*تقدیر و سرنوشت درکار آن‏ها نقش اساسی دارد.
*شگفت‏آوری: حوادث خیالی و خرق عادت وارد قصه می‏شوند تا شنونده را بیشتر به اعجاب وادارند.
2-1-2. تفاوت داستان کوتاه و قصهدر قصه « آدم‏ها» به صورت کلی‏تر مطرح شده‏اند، اما در «‏داستان» آن کلیات با « شخصیت‏پردازی دقیق‏تر» به تکامل رسیده‏اند.
رابطه‏های علّی و معلولی و عناصر دیگر داستان نویسی را گسترده‏تر، بهتر و دقیق‏تر می‏توان در داستان و داستان کوتاه، یافت. به عبارت دیگر « چیزی که دنیا الان دارد به آن می پردازد داستان است»، زیرا قصه، قالب کلی‏تری دارد و متعلق به قبل است.
«توصیف» در قصه، توصیفی است بی‏توجه به کلیت داستان؛ مثلا جایی که در و دیوار اتاقی اصلاً در برداشت خواننده از شخصیت یا فضا تأثیری ندارد –و گاهی حتی در تضاد با آن است- نویسنده جملات بسیاری را به توصیف گل، بوته، رنگ، لباس و چهره اختصاص داده و اگر کسانی هم برای این توصیف حدی معین در نظر گرفته‏اند، به توصیف عینی پرداخته‏اند. حال آن‏که درداستان، توصیف ذهنی اهمیّت و نمودی بسیار دارد و توصیف عینی هم اگر هست- که هست- درچارچوب مشخص می‏گنجد.
تفاوت دیگر این دو، از جهت «زبان» می‏باشد؛ زبان قصه روایتی و گزارشی است، ولی زبان داستان تصویری و حسّی.
در قصه «‏کلمات» فقط برای تشکیل جمله و رساندن پیام جمله آمده‏اند، ولی در داستان هرکلمه نقش تصویری و القایی ویژه‏ای دارد، که نه تنها جمله را می‏سازد، بلکه برداشتی از شخصیت، نگاه نویسنده، کنش‏ها و احتمالاً فضا و مانند آن را در ذهن خواننده حک می‏کند.
محور ماجرا در قصه بر حوادث استوار است و قهرمان‏ها درآن کمتر دگرگونی می‏یابند و بیشتر دستخوش حوادث و ماجراهای گوناگون‏اند. درحقیقت در قصه‏ها «قهرمان» وجود دارد و در داستان‏ها «شخصیت».
2-2. عناصر داستان«عناصر داستان قابل انتزاع از هم نیستند، چراکه با یکدیگر ارتباطی اندام‏وار دارند. تفکیک کامل عناصر داستان تقریباً غیرممکن است زیرا تمام عوامل و اجزاء داستان به هم مربوط هستند و نمی‏توان هرکدام را از دیگری جدا کرد و به تنهایی مورد بررسی قرار داد» (مستور، 1379: 27). به همین دلیل پس از تفکیک و جدا سازی عناصر از هم در برخی موارد مشابهت‏ها و تکرار دیده خواهد شد.
مهم‏ترین عناصر داستان عبارتند از :
1-طرح 2-شخصیت 3-حقیقت مانندی 4-زاویه دید 5-گفت‏وگو
6-درونمایه 7-لحن 8-صحنه 9-زبان داستان
2-2-1. طرح (پیرنگ)«طرح به یونانی «Mythos» به انگلیسی «plot» و به فرانسه «plan» برای نخستین بار «پوئیتک» ارسطو مطرح شد و معناهای گوناگونی به خود گرفت. در زبان فارسی به «طرح»، «پیرنگ»، «افسانه مضمون»، «داستان»، «طرح و توطئه» ترجمه شده است» (قادری، 1388: 23).
واژۀ پیرنگ از هنر نقّاشی به وام گرفته‌شده و به معنای طرحی‌است که نقّاشان بر روی کاغذ می‌کشند و بعد آن را کامل می‌کنند؛ طرح ساختمانی که معمولاً معماران می‌ریزند و از روی آن ساختمان بنا می‌کنند. واژۀ پیرنگ در داستان به معنای روایت حوادث داستان با تأکید بر رابطۀ علیّت می‌باشد (انوری، 1388: 522).
«طرح، چهارچوبه‏ای برای داستان است که بایستی تمام مطالب مهم و اساسی داستان را شامل باشد و علاوه بر آن حلقه‏ها و سلسله‏های وقایع برحسب روابط علّت و معلولی و زمان پشت‏سر باشد» (سعیدیان، 1353: 73).
«داستان را به عنوان نقل رشته‏ای از حوادث که بر حسب توالی زمان ترتیب باشد. طرح نیز نقل حوادث است با تکیه بر موجبیّت و روابط علت و معلول» (فورستر، 1371: 118).
«طرح وسیله‏ای است تا خواننده در پشت سر آن واقعیت زندگی را لمس کند و نیز وسیله‏ای است تا خواننده پراکندگی زندگی را در چارچوب انضباطی که نویسنده بر آن حاکم کرده است، ببیند» (براهنی، 1362: 220).
«طرح عبارت است از نقشه، نظم، الگو، شمّه‏ای از حوادث. به عبارت دیگر حوادث و شخصیت‏ها طوری در اثر شکل می‏یابند که باعث کنجکاوی و تعلیق خواننده یا بیننده شوند» (اخوت، 1371: 36).
«طرح داستان حرکت است. قصه،‏ قصّه است، چون از فرآیند تغییر می‏گوید. وضعیت یک انسان تغییر می‏کند یا تلقی ما از او تغییر می‏کند. این‏ها حرکت‏های اساسی داستان‏اند»(اسکولز، 1377: 17).
پیرنگ طرح، چهارچوب، و نظم و ترتیب منطقی حوادث در اثر ادبی یا هنری مانند داستان، نمایشنامه، و شعر. ممکن است علاوه‌بر پیرنگ اصلی، یک یا چند پیرنگ فرعینیز وجود داشته‌باشد.
تعریف پیرنگ در اصل، از فن شاعری ارسطومایه می‌گیرد.ارسطو، پیرنگ را متشکل از سه بخش می‌داند: آغاز که حتماً نباید در پی حادثه‏ی دیگری آمده باشد، میان که هم در پی حوادثی آمده و هم با حوادث دیگری دنبال می‌شود، و پایان که پیامد طبیعی و منطقی حوادث پیشین است.
از نظر ارسطو، پیرنگ ایده‌آل از چنان همبستگی و استحکامی برخوردار است که اگر حادثه‌ای از آن حذف یا جا‍‌به‌جا شود، وحدت آن به کلّی درهم می‌ریزد‌‎.پیرنگ با عناصری چون «شخصیت» و «کشمکش» پیوستگی و رابطۀ نزدیکی دارد و ممکن است به واژگونی و کشف منتهی شود (داد، 1390: 99-100).
نقشه و الگوی رویدادهای یک نمایش یا شعر یا اثر داستانی را که سازماندهیِ حادثه و شخصیت را به عهده می‌گیرد، پیرنگ می‌گویند بدان صورت که حس کنجکاوی و تحریک خواننده یا بیننده را برانگیزد.ای.ام.فورستر تعریف ساده اما بسیار مفیدی از طرح (پیرنگ) به‌دست می‌دهد: داستان، روایت رویدادهایی است که در توالی زمانی منظم شده باشد. طرح نیز روایت رویدادهاست که در آن بر تصادف تأکید شده باشد. (کادن، ۱۳۸۶: ۳۳۲)
2-2-1-1. انواع طرح (پیرنگ)پیرنگ را به دو دسته تقسیم می‏کنند: پیرنگ بسته و پیرنگ باز.
2-2-1-1-1. پیرنگ بستهدر پیرنگ بسته بر خلاف پیرنگ باز نویسنده از قبل چگونگی روابط علّت و معلولی را بیان می‌دارد و این غایت داستان را رقم می‏زند‏. به طوری‏که می‏توان از همان آغاز داستان فهمید که آخر داستان چه خواهد شد و برداشت و ذهن خواننده هیچ نقشی در این میان ندارد در پیرنگ بسته این ذهن و تخیّل خواننده نیست که فرصت جولان و اندیشه دارد‏، بلکه نویسنده است که با در کنار هم قرار دادن روابط علّت و معلولی و سایر عناصر داستانی برای آن‏، انجام و نهایتی را رقم می‏زند .‏
«پیرنگ بسته‏، پیرنگی است که از کیفیتی پیچیده و تو‏در‏تو و خصوصیّت فنی نیرومند برخوردار باشد‏؛ به عبارت دیگر‏، نظم ساختگی حوادث بر نظم طبیعی آن بچرخد‏.
این نوع پیرنگ معمولاً در داستان‏های اسرار آمیز و رمان‏های پلیسی و جنایی به کار گرفته می‏شود که نتیجه‏گیری قطعی و محتومی دارد‏، مثل اغلب داستان‏های ادگار آلن‌پو که دارای پیرنگ بسته است و نظم حوادث بیشتر ساختگی و تخیّلی است تا واقعی و طبیعی‏؛ داستان‏ها از ضابطه‌ی علّت و معلولی محکمی پیروی می‏کنند و در خصوصیّت تکنیکی آن‏ها افراط شده است‏. ‏نویسنده در پیرنگ بسته بیشتر به استحکام اجزای پیرنگ داستان توجه دارد تا حقیقت مانندی آن‏» (میرصادقی، 1376 : 67).
2-2-1-1-2. پیرنگ باز«‌پیرنگ باز‏، پیرنگی است که در آن نظم طبیعی حوادث‏،‌بر نظم ساختگی و قراردادی داستان غلبه کند‏. در داستان‏هایی که پیرنگ باز دارند‏، اغلب گره گشایی مشخص وجود ندارد یا اگر داشته باشد زیاد به چشم نمی‏زند‏، به عبارت دیگر نتیجه‏گیری محتومی که در پیرنگ بسته وجوددارد‏، در پیرنگ باز دیده نمی‏شود و اگر هم دیده شود‏، قطعی نیست‏. در داستان‏هایی با پیرنگ باز نویسنده سعی می‏کند خود را در داستان پنهان کند تا داستان چون زندگی‏، عینی‏، ملموس و بی‏طرفانه جلوه کند‏. از این‏رو‏، اغلب به مسائل مطرح شده پاسخی قطعی نمی‏دهد و خواننده خود باید راه حل آن‏ها را پیدا کند‏. آنتوان چخوف یکی از اولین نویسندگانی است که به نوشتن داستان با پیرنگ باز توجه بسیار نشان می‏دهد‏. در پیرنگ باز‏، نویسنده بیشتر به حقیقت مانندی داستان توجه دارد» (‏میرصادقی‏، 1376 : 66).
2-2-1-2. عناصر ساختاری طرح (پیرنگ)الف)گره افکنی
فاصله میان نقطه آغاز تا نقطه بحران گره افکنی نامیده می‏شود.«در ساخت نمایش و داستان، آن بخش که از آغاز عمل تا نقطهی بحران، یعنی گره‌گشایی ادامه می‌یابد، گره‌افکنی گویند» (شهریاری، 1365: 253).
گره شامل چالش‏ها و کش و قوس‏هایی است که داستان را به مقصدنهایی نزدیک می‏کند. در داستان کوتاه این گره‏ها کم و در رمان زیاد و مرتبط به هم هستند. به عبارت دیگر،گره افکنی به هم انداختن حوادث و اموری است که طرح داستان و نمایش‏نامه را گسترش می‏دهد. وضعیت و موقعیت دشواری است که بعضی اوقات به طور ناگهانی ظاهر می‏شود و برنامه‏ها و راه و روش‏ها و نگرش‏هایی که وجود دارد تغییر می‏دهد.
گره افکنی، وضعیت و موقعیت دشواری است که بعضی اوقات به طور ناگهانی ظاهر می‏شود و برنامه‏ها، راه و روش‏ها و نگرش‏هایی را که وجود دارد، تغییر می‏دهد. در داستان، گره افکنی شامل خصوصیات شخصیت‏ها و جزئیات وضعیت و موقعیت‏هایی است که خط اصلی پیرنگ را دگرگون می‏کند و شخصیت اصلی را در برابر نیروهای دیگر قرار می‏دهد و عامل کشمکش را به وجود می‏آورد.
«گره‌افکنی، به هم انداختن حوادث و اموری است که پیرنگ داستان و نمایش‌نامه و فیلم‌نامه را گسترش می‌دهد، به عبارت دیگر، وضعیّت و موقعیّت دشواری است که بعضی اوقات بهطور ناگهانی ظاهر می‌شود و برنامه‌ها، راه و روش‌ها و نگرش‌هایی را که وجود دارد، تغییر می‌دهد» (میرصادقی، 1382: 295).
گرهافکنی در داستان نقطهی محوری تلاقی امور، قلب تپنده و مرکز ثقل داستان است. گره، آن نقطهی حادثه یا ماجرای مهم، حساس و سرنوشت‌سازی است که داستان در آن به اوج خود می‌رسد. گره در خود شاید هیچ حادثهی مهمّی نباشد و هیچ مسألهی مهمّی را در داستان توضیح ندهد، اما حادثه یا ماجرایی است که داستان برای توضیح آن یعنی برای توضیح علل رویداد آن یا توصیف دقیق چگونگی رویداد آن نوشته می‌شود. به عبارت دیگر گره در داستان همواره حادثه یا امری است که توضیح آن مهم‌تر از اشاره به رویداد آن است و داستان در کلیّت خود به نوعی، توضیحی برای رویداد آن است. از سویی گره همچنین نقطه چرخش داستان است. گره، حادثه یا ماجرایی است که به داستان سمت و سویی معیّن می‌دهد و آنرا از یک گزارش معمولی امور به گزارش تخیّلی اموری شگفت و جالب تبدیل می‌کند. گره، گاه، آن حادثه یا ماجرایی است که سیر عادی و طبیعی امور را به هم می‌زند و باعث وقوع حوادثی می‌شود که در اثر به تصویر در می‌آیند. گاه نیز گره، حادثه یا حرکتی است که تحولّی را در زندگی شخصیت‌ها، دامن می‌زند و آن‏ها را به ماجراجویی و تجربه‌های نو یا کنار آمدن با خود و قبول وضعیّت خود می‌کشاند. از این رو، تنها در پرتو فهم آن می‌توان کلیّت داستان یا نکاتی را که داستان در اصل به دنبال طرح آن است، فهمید. (محمودیان، 1382: 97).
عامل گرهافکنی باید همواره از نظم خاصّی که در بر گیرندهی سه نکته است، پیروی کند:
اول اینکه انتخاب گره‌هایی که بررسی آن‏ها بعدی از ابعاد وجودی و جنبه‌هایی از احساسات و افکار شخصیّت را در راستای هدف نویسنده، مشخص کند.
دوم اینکه، گره‌ها چنان ترکیب یابند که گرهگشایی یکی از آن‏ها، مقدمه‌ای برای روشن شدن ویژگی‌های بعدی باشد.
در نهایت، نویسنده به هنگام گرهافکنی باید خواننده را به اوج هیجان و احساسات برساند (انوشه، 1376: 1177).
ب)بحران
در فرایند داستان استمرار،جاافتادگی و پیچیدگی گره افکنی به بحران می‏انجامد. پس بحران را نمی‏توان از گره‏افکنی جدا و منفک کرد. بحران داستانی در خواننده حالت «انتظار»پدید می‏آورد. این حالت به داستان تعلق ندارد،بلکه واکنش خواننده به داستان است. انتظار انگیزی‏،محصول یک داستان خوب است نه بخشی از آن. انتظار عبارتست از تردید خواننده نسبت به کنش،دیالوگ و تفکر شخصیت‏های داستان. انتظار در داستان موجب می‏شود که خواننده از خود بپرسد:«بعد چه می شود؟»
بحران، لحظه‏ای است که نیروهای متقابل برای آخرین بار با هم تلاقی می‏کنند و عمل داستانی را به نقطه‏ی اوج یا بزنگاه می‏کشانند و موجب دگرگونی زندگی شخصیت یا شخصیت‏های داستان می‏شوند و تغییری قطعی در خط اصلی داستان به وجود می‏آورند.
پ) کشمکش و ناپایداری
«اغلب در هر داستانی «شخصیت اصلی» یا «شخصیت مرکزی» با قدرتی که علیه او قیام کرده او به مجادله بر می‏خیزد. این نیرو و قدرت می‏تواند شامل اشخاص‏، اجسام، موانع اجتماعی، خصلت خود شخصیت‏ اصلی داستان باشد که با او سر مخالفت دارد» (میرصادقی، 1388: 74- 71).
کشمکش، مقابله دو نیرو یا دو شخصیت است که بنیاد حوادث را می‏ریزد. غالباً وقتی «شخصیت اصلی» داستان مورد قبول خواننده قرار می‏گیرد، خواننده نسبت به او احساس همدردی و همفکری می‏کند و این «شخصیت اصلی»یا«شخصیت مرکزی»، با نیروهایی که علیه او برخواسته‏اند و با او سر مخالفت دارند، به نزاع و مجادله می‏پردازد. این نیروها ممکن است اشخاص دیگر یا اجسام و موانع یا قراردادهای اجتماعی یا خوی و خصلت خاص خود شخصیت اصلی داستان باشد که با او سر ناسازگاری دارند. بنابراین شخصیت یا شخصیت‏های اصلی، ممکن است با شخصیت یا شخصیت‏های دیگر در بیافتد، یعنی انسان علیه انسان‏های دیگری برخیزد یا شخصیت ممکن است در«کشمکش» با نیروهای خارجی یا موانع طبیعی یا قوانین اجتماعی یا سرنوشت و تقدیر باشد یعنی انسان علیه محیط و سرنوشت خویش عصیان کند، یا شخصیت ممکن است با خودش کشمکش داشته باشد،یعنی انسان علیه خودش طغیان کند یا می‏تواند ترکیبی از همه‏ی این‏ها، در برابر شخصیت بایستد و با او به مقابله بپردازد، همان‏طور که در داستان«داش آکل» ترکیبی از چند نوع کشمکش وجود دارد.
انواع کشمکش
به طور کلی می توان کشمکش را به چهار نوع تقسیم کرد:
*کشمکش جسمانی، وقتی است که دو شخصیت درگیری جسمانی دارندو به زور و نیروی جسمی متوسل می‏شوند؛ مثلاً دو کشتی گیر که با هم کشتی می‏گیرند و زورآزمایی می‏کنند، کشمکش آن‏ها جسمانی و بدنی است.
* کشمکش ذهنی، وقتی است که دو فکر با هم مبارزه می‏کنند‏؛ مثلاً دو شطرنج باز که ساعت‏ها برابر هم می‏نشینند تا همدیگر را شکست دهند،کشمکش آن‏ها ذهنی است.
*کشمکش عاطفی، وقتی است که عصیان و شورشی در میان باشد و درون شخصیت داستان را متلاطم کند، مثل کسی که ساکت نشسته اما در وجودش غوغا و جوششی باشد که ناگهان سر ریز کند و موجب دگرگونی و هیا‏هویی شود، یا شور و سودای عشق که دگرگونی‏های بسیاری در شخصیت‏های داستان به وجود می‏آورد.
*کشمکش اخلاقی، وقتی است که شخصیت داستان با یکی از اصول اخلاقی و اجتماعی سر مخالفت داشته باشد (میرصادقی، 1388: 74-73).
ت) تعلیق (هول و ولا)
تعلیق در واژه به معنی درآویختن، آویزان کردن، معلق کردن، نصب کردن، ترک چیزی بدون لغو کامل و بلاتکلیفی، پیوستن نوشته‌ای به کتاب است.
«تعلیق به‏وجود آورنده پیچیدگی، ابهام هنری و هر نوع بی‏خبری از نتیجه است و موجب انتظار و کشش خواننده برای تعقیب روایت می‏شود. به همین دلیل به محض این‏که خواننده یا شنونده خود را به داستانی می‏سپارد، یک ارتباط زبانی برقرار می‏گردد، و همین ارتباط در ذات خود اشتیاق مخاطب را بردانستن جمله‏ به جمله داستان دامن می‏زند» (مندنی‏پور، 1383: 153).
به طور کلی«هول و ولا» ممکن است به دو صورت در داستان به وجود آید. یکی آنکه نویسنده راز سر به مُهری را در داستان پیش بکشد و گره افکنی کند و وضعیت و موقعیتی غیر عادی به وجود آورد که خواننده مشتاق تشریح و توضیح گره گشایی آن بشود؛ یا شخصیت و شخصیت‏های داستان، چه زن و چه مرد را در وضعیت و موقعیت دشواری قرار بدهد به طوری‏که شخصیت میان دو عمل، دو راه، باید یکی را انتخاب کند و گاهی این دو عمل و دو راه هر دو نامطلوب هم هست و انتخاب یکی از این دو راه، توجه خواننده را بیشتر به خود جلب می‏کند.
به طور خلاصه:با افزایش کیفی و کمی پرسش‏ها و فزونی گرفتن کنجکاوی خواننده،داستان به شرایطی می‏رسد که تعلیق نامیده می‏شود. تعلیق محصول شرایطی است که خواننده می‏خواهد آینده داستان را حدس بزند،اما به دلایلی نمی‏تواند. پس ارزش تعلیق به دو نکته وابسته است: اول تحریک حس میل به دانستن ادامه داستان و دوم:عدم توانایی خواننده در پیش بینی ادامه داستان. تعلیق به گفته‏ی بسیاری از نظریه پردازان«خواننده را بر آن می‏دارد تا از خود بپرسد که۱- بعد چه اتفاقی خواهد افتاد یا 2-چگونه این رویداد پیش می‏آید. از این‏رو او را مجبور می‏کند که برای پیدا کردن جواب پرسش‏های خود‏،خواندن داستان را ادامه دهد (میرصادقی، 1390: 296).
ث) نقطه اوج (بزنگاه)
در فرایند داستان آنجا که تنش به اوج می‏رسد و بالاترین نقطه بحرانی داستان اتفاق می‏افتد،قوی‏ترین رابطه حسی بین خواننده و متن پدید می‏آید که نقطه اوج خواند می‏شود. در این نقطه تمام فکر و ذکر و روح خوانندهروی داستان متمرکز می‏شود. کشمکش به بالاترین حد خود می‏رسد و مهم‏ترین رویداد درونی یا بیرونی که ممکن است در لایه‏ی دوم داستان قرار گیرد نه در سطح آن در همین نقطه روی می‏دهد.نقطه اوج یا بزنگاه، نقطه‏ای است در داستان کوتاه، رمان، نمایشنامه و داستان منظوم که در آن بحران به نهایت خود برسد و به گره‏گشایی داستان بینجامد. نقطه اوج داستان، نتیجه منطقی حوادث پیشین است که آبی در زیرزمین جریان داشته و از نظر پنهان مانده است و جاری شدن آب بر زمین پایان ناگزیر آن است؛ منطق مسیر حوادث داستان نیز ممکن است از نظر خواننده پنهان بماند اما وقتی به نتیجه نهایی آن می‏رسد، خواننده آن را می‏پذیرد. اثری ممکن است بزنگاه‏های متعددی داشته باشد، و بزنگاهی قوی‏تر از بقیه باشد، معمولاً این بزنگاه اصلی بر بزنگاه‏های دیگر مقدم است (میرصادقی، 1390: 297).
چ) گره گشایی
«گره‏گشایی» چیزی است که جمیز جویس به آن اهمیت می‏داد و از آن به «تجلی» تعبیر می‏کرد (مستور، 1379: 24).
گره‏گشایی به صورت ضربه‏ای و بسیار شک آور حدود70 درصد پتانسیل جذابیت‏،زیبایی شناختی معنایی و…متن را به خود اختصاص می‏دهد.اگر پس از گره گشایی،دقیقأ همان تعادل اولیه حاصل شود،خواننده حس می‏کند که درجازده است و قدمی به جلو بر نداشته است.
داستان ممکن است فاقد گره گشایی باشد، اما به نتیجه‏گیری نیاز دارد. همین‏جا روشن می‏شود که نتیجه‏گیری جامع‏تر، با اهمیت‏تر و فراگیر‏تر از گره گشایی است. نتیجه‏گیری در واقعیت داستانی، نه درس اخلاق است‏، نه ارائه‏ی راهکار در این یا آن عرصه. از این‏رو اگر چه در داستان‏های مدرن نتیجه‏گیری آشکاری به چشم نمی‏خورد، یا داستان نتیجه نمی‏گیرد، اما بهر حال خوننده را به نتیجه می‏رساند.
پس از گره گشایی،پایان داستان می‏آید که می‏تواند، قوی‏ترین و مؤثرترین بخش روایت هم باشد. همیشه پایان خوب، پایانی است غیر منتظره و پیش بینی نشده،اما حتمأ به معنای غافلگیر کننده نیست. توضیح مجدد این که: غافلگیری هنگامی پدید می‏آید که آنچه رخ می‏دهد غیر قابل پیش‏بینی است و از حدسیات و فرضیات خواننده فراتر می‏رود و همین صفت‏،آن را از حالت تعلیق و شک و انتظارجدا می‏کند (میرصادقی، 1390: 297).
2-2-2. شخصیتدر لغت به معنای خصلت‏های اخلاقی و رفتار و منش و در اصطلاح ادبیات داستانی و نمایشی، فردی است که ساخته شده‏ی ذهن نویسنده‏ی داستان باشد(انوشه، ج 2 ، 1381: 859).
«ارسطو اشخاص را که برای آن‏ها ارزش زیادی قائل بود، بازیگران نمایش می‏دانست و درباره آن‏ها چنین می‏نوشت: بنابراین اشخاص را که در صحنه‏ بازی می‏کنند، از آنچه نمایش می‏دهند، قصدشان تقلید سیرت و خصلت اشخاص داستان نیست، بلکه خود به سبب افعال و کرداری که انجام می‏دهند و دارند بدان سیرت و خصلت منسوب می‏شوند، که نتیجه‏ی کردارهای آن‏هاست»(اخوت، 1371: 128- 127).
«محوری است که تمامیت قصّه (داستان) برمدار آن می‏چرخد و کلیه‏ی عوامل دیگر، عینیّت، کمال، معنا مفهوم و حتی وجود خود را از عامل شخصیت کسب می‏کنند»(براهنی، 1362: 242).
آفرینش شخصیت شاید هیجان انگیز‏ترین وجه داستانی باشد. نویسنده با خلق یک شخصیت گویی به آفرینش انسانی دست می‏یازد که می‏تواند مختارانه در ماجرای داستان حضور پیدا کند و تاثیرگذار باشد در واقع همین آفرینش شخصیت، نویسنده را مانند خالقی می‏سازد و او را دچار تجربه‏ای غریب اما لذت بخش می‏سازد.امروزه شخصیت‌ها، دنیای آن‏ها، رفتار و کردارشان، هر چه عجیب باشد باید درنظر خواننده و در قلمرو داستان زنده، معقول و باورکردنی باشد. یکی از معیارهای سنجش رمان خوب و موفق، شخصیت‌های معقول و پذیرفتنی آن‏هاست. با این سخن می‌توان شخصیت را در داستان این‏گونه تعریف کرد:
اشخاص ساخته‌شده‌ای (مخلوقی) را که در داستان و نمایشنامه حضور می‌یابند شخصیت می‌نامند. این شخصیت در اثر روایتی یا نمایشی، فردی است که کیفیت روانی و اخلاقی او در عمل و آنچه می‌گوید و انجام می‌دهد وجود داشته باشد. خلق چنین شخصیت‌هایی به وسیله‏ی نویسنده برای معرفی و شناخت به خواننده در حیطه‏ی داستان را شخصیت‌پردازی می‌گویند. این شخصیت‌ها گاه صاف و ساده و گاه شگفت‌انگیز و پیچیده هستند در هر صورت الگویی از شخصیت‌های حقیقی و واقعی افراد هستند.
«نویسنده برای آن که بتواند شخصیت قابل قبولی را عرضه کند باید سه نکته را در نظر داشته باشد:
اول، شخصیت‌ها باید در رفتارها و اخلاقشان استوار و ثابت قدم باشند و در وضعیت و موقعیت‌های مختلف رفتار و اعمالی متناسب داشته و برای تغییر رفتار خود دلیل قانع‌کننده داشته باشند و در برخورد با حوادث واکنشی طبیعی و منطقی از خود نشان دهند.
دوم، شخصیت‌ها برای آنچه که انجام می‌دهند باید انگیزه و دلیل معقولی داشته باشند. «به خصوص وقتی که تغییری در رفتار و کردار آنها پیدا شود» (میرصادقی، 1385: 85). ممکن است در خلال داستان دلیل تغییر رفتار را نفهمیم اما به هر حال در پایان داستان باید دلیل آن را دریابیم.
سوم، شخصیت‌های داستان باید پذیرفتنی و واقعی جلوه کنند. آنها نباید مطلق خوب یا مطلق بد باشند. بلکه لازم است آمیزه و ترکیبی از هر دو و «مجموعه‌ای از فردیت و اجتماع» باشند» (همان : 86).
شخصیت‌های داستان ساخته و پرداخته دست نویسنده است که گاه ما با تشابه آن‏ها در عالم واقع روبرو بوده‌ایم و گاه هیچ شناختی نداریم. در هر دو حال می‌دانیم که شخصیت‌ها نتیجه‏ی مشاهده و تجربه نویسنده است و باید در محیط و حیطه‏ی داستان قابل قبول جلوه کند. ذکر یک نکته مهم در این جا لازم است که شخصیت‌های داستان باید در دنیای ساختگی داستان و در متن حوادث مورد توجه قرار گیرند نه در بیرون آن.
نویسنده حتّی وقتی یک شخصیّت حقیقی را الگو قرار می‏دهد‏، ویژگی‏های جسمی و روحی او را به تمامی و عیناً تولید نمی‏کند‏، بلکه آن ویژگی‏های جسمی و روحی او را که مناسب شخص داستانی خود نمی‏داند‏، حذف می‏کند و به جای آن‏ها ویژگی‏های جسمی و روحی مناسبی را می‏گذارد که در اشخاص دیگر مشاهده کرده است‏. این حذف و اضافه پس از جمع خصوصیات مورد نظر‏، مرحله دوم فرایند‏، خلق یک شخصیّت داستانی است‏. در ادامه همین مرحله دوم آنچه تاکنون از ترکیب فوق حاصل آمده است‏، با سایر عناصر داستان پیوند می‏خورد‏. بر آن عناصر تأثیر می‏کند و از آن‏ها تأثیر می‏پذیرد و درست در آخرین سطر داستان فرایند خلق شخصیّت پایان می‏پذیرد و درست در آخرین سطر داستان فرایند خلق شخصیّت پایان می‏پذیرد و وجودی پا به عرصه هستی می‏گذارد که اساساً مصنوع است» (ایرانی‏، 1364: 190).
2-2-2-1. انواع روش‏های شخصیت پردازی«شخصیّت داستانی معمولاً از ترکیب خصوصیات شخصیّت‏های مختلف خلق می‏شود‏.نویسنده‏، خصوصیات و صفاتی را که در اشخاص مختلف دیده‏، یا شخص بخصوصی الهام‏بخش او بوده است‏، در یک فرد جمع می‏کند و شخص‏، داستان خود را می‏سازد‏» (‏یونسی‏، 1355: 280).
نویسنده ممکن است برای شخصیت‌پردازی در داستان سه شیوه را در پیش بگیرد:
اول، بیان و اراده‏ی صریح شخصیت‌ها با یاری‌گرفتن از شرح و توضیح مستقیم و شفاف. به تعبیر دیگر نویسنده با شرح و تحلیل رفتار، اعمال، خصلت و افکار شخصیت‌ها آدم‏های داستانش را به خواننده معرفی می‌کند یا از زاویه دید شخصی در داستان خصوصیات و رفتارهای شخصیت‌های دیگر داستان توضیح داده می‌شود و اعمال آن‏ها مورد تفسیر و تعبیر قرار می‌گیرد. موفقیت در نحوه‏ی ارائه‏ی صریح شخصیت‌ها بسته به خصوصیات شخص راوی یا «ویژگی‌های نویسنده‏ی دانای کل است» (همان : 87).
دوم، ارائه‏ی شخصیت‌ها از طریق «عمل آن‏ها با کمی شرح و تفسیر یا بدون آن» (همان: 89) این‏گونه نشان دادن شخصیت‌ها از مختصات روش نمایشی است، زیرا از طریق اعمال و رفتار اشخاص است که آن‏ها را می‌شناسیم در صحنه‏ی تأتر یا نمایش هنرپیشه با رفتار و گفتار خود را به ما معرفی می‌کند و در داستان و رمان نیز از طریق اعمال و گفتار شخصیت‌هاست که خواننده به ماهیت آن‏ها پی می‌برد. «اغلب نویسندگان ترجیح می‌دهند از روش نمایشی در پرداخت شخصیت‌هایشان استفاده کنند» (همان: 91). و به جای گفتن، آن را تصویر کنند.
سوم، ارائه‏ی درون شخصیت، بی‌تعبیر و تفسیر. نویسنده بازتاب خصوصیات درونی و پیچیده یک انسان را در اثر خود نشان می‌دهد.به این ترتیب با نمایش عمل‌ها و واکنش‌ها و عواطف درونی شخصیت خواننده به‏طور غیرمستقیم شخصیت داستان را می‌شناسد. رمان «جریان سیال ذهن» از این روش پیروی می‌کند و عمل داستانی در درون این شخصیت‌ها به وقوع می‌پیوندد و «خواننده به طور غیرمستقیم در جریان شعور آگاه و ناآگاه شخصیت‌های داستان قرار می‌گیرد» (همان: 92).
2-2-2-2. انواع شخصیت از نظر تحول‏پذیری (ایستا / پویا)شخصیت ایستا
شخصیتی که در داستان تغییر نکند یا اندک تغییری پذیرد «به عبارت دیگر در پایان داستان همان باشد که در آغاز بوده است» (همان: 93). به طوری که حوادث داستان بر او تأثیر نکند و در صورت تأثیر تغییری اندک یابد(میرصادقی، 1385: 93).
باید یادآور شد که شخصیت ایستا (ساده) هم شامل اشخاص فرعی و کم اهمیت داستان می باشد هم شامل شخصیت قهرمان داستان (قصه) می باشد که حوادث بسیاری بر او می گذرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *